ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
75
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
عجايب الدنيا خواندهام كاندر باديه موشى باشد ، چهون [ 1 ] نزديك طعامى بگذرد كى در آن شير باشد ساعتى زهر قاتل شود ، و جهود از آن موش و خاصيت و فسون ، آن كار ساخته بود . باز حديث حرب بود كه با خاقان آغازيد تا صلح كرده شد ، و خاقان دخترى به كسرى داد به پسنديد مهران شتاد معتمد شاه بود درين كار ، و او مادر هرمزد بود ، پس ازين خواب ديدن نوشروان بود تا بوزرجمهر را از مرو بياورند كودك بود ، و گزارش كرد ، تا آن مرد اندر شبستان پيدا گشت ، به حجرهء كنيزك چينى اندر ، و شاه هر دو را به فرمود ( 49 - ب ) كشتن ، ازين پس شاه هند [ و ] ان دابشليم شطرنج فرستاد ، و هزار خروار بار ، [ كه ] اگر بازى به جا برنياريد همچنان زر و گوهر و ظرايفها [ 2 ] كه فرستاده بود بدهند . بزرجمهر آن را بگشاد ، و عوض آن نرد بساخت ، و به هندوستان فرستاد ، و همه حكماء هند جمع شدند ، نتوانستند شناخت كه آن بازى بر چه سانست ، و بر دانش او خستو شدند ، و شطرنج بر مثال حرب ساختهاند ، و آن را قصهء دراز است . و بزرجمهر نرد برسان فلك ساخت ، و گردش آن به كعبتين چون ماه و آفتاب ، و خانها بخشيده بر آن مثال . ازين پس فرستادن برزوى طبيب بود به هندوستان ، تا آنجا بماند بمدتها و پير گشت ، و بحيلت كليله و دمنه بايران آورد ، پيش شاه ، و در برزوى [ 3 ] بزرجمهر در آن فزود به فرمان شاه ، تا رنج او ضايع نگردد ، و ذكرى بماندش در عالم ، پس حديث دختر عمّ كسرى بود ، و پيدا كردند [ 4 ] عشق او نوشروان را با خواهر [ 5 ] بران سان كه از كمال عقل وى سزيد ، و بزرگ كارى قاعدهء كسرى ، و آن را شرح است . پس قصهء نوش زاد بود پسرش ، و مادرش ترسا بود ، رومى ، چون كسرى بروم رفت نوش زاد از زندان جنديشاپور بيرون آمد ، و ترسايان بر وى جمع گشتند و بر آخر كشته شد ، و ترسا شده بود و ازين پس كسرى از ( 50 - آ ) بزرجمهر آزار گرفت ، و چون از روم بازگشت او را باز داشت مدّتها ، تا از آن تنگى و رنج چشمش تباه شد ، و به وقت رسول آمدن از قيصر و پرسيدن از چيزى كه در حقّها قيصر فرستاده بود ، كسرى عاجز گشت ، بزرجمهر را بيرون آورد ، و ازو
--> [ ( 1 ) ] كذا . ظ : چون . [ ( 2 ) ] ظ : طرايفها [ ( 3 ) ] در برزوى ، مراد باب برزويه است در اوّل كتاب كه بزرگمهر نگاشتست . و به پهلوى باب كتاب را ( در ) ميگفتند و ( فرگرد ) نيز نام داشتست . و در بجاى باب ترجمهء عربى است از معانى كه پارسى آن را فراموش كردهاند و نظاير زياد دارد [ ( 4 ) ] ظ : پيدا كردن ، [ ( 5 ) ] اين عبارت پريشانست