ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

69

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

و از آن آب بخورد ، و خود را بشست و از آن بهتر شد ، پس اسبى خنك [ 1 ] پيدا شد ، و گويند از آب برآمد ، و كس را پيرامون نگذاشت ، يزدگرد برفت كه بگيردش رام گشت تا زين بر نهاد ، چون به پاردم [ 2 ] رسيد ، لگدى زدش و بكشت ، و اسب ناپيدا گشت . پادشاهى بهرام گور بيست و سه سال بود بروايتى نوزده سال و چند ماه گويند ، و به ديگرى شصت سال ، و چنان بودست كه اخترشناسان او را گفتند سه بيست سال پادشاهى تو باشد . بهرام شصت سال پنداشت و ايشان خود بيست و سه گفته بودند ، شكار كردن و صفت راست اندازى و دلاورى او سخت معروفست ، و پيش منذر بن امرؤ القيس شد بعراق ، اندر نخستين كارزار خطر كرد كه تاج در ميان دو شير آشفته نهادند ( 45 - ب ) بر تخت ، و بهرام با گرز برفت و شير [ ان ] را بكشت و بر تخت نشست و تاج بر سر نهاد . و اين قاعده خود او بنهاده بود ، كه ايرانيان از ستم پدرش ويرا همى نخواستند ، و اندر پادشاهى داد و عدل از همه نياكان بيفزود ، و از آن شاد خوارتر پادشاه نبود و نباشد و دليرتر ، [ و ] مردم رعيّت از ان به نشاط و رامشگرى [ كه ] در ايّام وى بودندى به هيچ روزگار نبودست ، و همواره از احوال جهان خبر و كس را هيچ رنج و ستوه نيافت ، جز آنك مردمان بى رامشگر شراب خوردندى ، پس بفرمود تا بملك هندوان نامه نوشتند ، و از وى كوسان خواستند و كوسان به زبان پهلوى خنياگر بود ، پس از هندوان دوازده هزار مطرب بيامدند زن و مرد و لوريان [ 3 ] كه هنوز بجايند از نژاد ايشانند و ايشان را ساز و چهارپا داد ، تا رايگان پيش اندك مردم [ 4 ] رامشى كنند . و از حالها و قصّها كه او راست خاصّه ، به تن خويش با رعيت و دهقانان و تنها بمهمانى ايشان رفتند [ 5 ] ، و كام دل راندن ، و بعد دانستن ايشان را توانگر كردن ، هيچ

--> [ ( 1 ) ] خنك ، بفتح اول و بكسر هم آمده . اسب سپيد است و نقره خنگ سپيد بسبزى زده كه امروز آن را بتركى قزل خوانند . [ ( 2 ) ] پاردم چرميست كه زين اسب را با زير دم و سرين اسب به پيوندد و امروز آن را را يكى گويند . [ ( 3 ) ] لوريان و لوليان بايد يكى باشد حمزه گويد : جماعت زط از نسل آنان‌اند ( ص 38 ) [ ( 4 ) ] اگر بعد از اندك چيزى از قبيل ( مايه ) افتاده نباشد مراد فقرا و مردمان اندك مايه است . [ ( 5 ) ] ص : رفتن .