ميرزا محمد خليل مرعشى صفوى

87

مجمع التواريخ ( فارسى )

شاه رخ شاه بنابر زمانه‌سازى در جواب نوشت كه من شما را جاى عمو و بازوى خود ميدانم البته به زودى اسباب پادشاهى را برداشته در اينجا بيائيد . بالجمله افغان چون چنين ديدند كه در قم كارى از پيش نميتوانند برد ابراهيم شاه را برداشته روانهء صوب بلدهء كاشان شدند . اهل كاشان ضبط خود نتوانستند كرد بلدهء كاشان را با بعضى قراى نواحى قتل غارت نموده ره گراى شهر زور و هرات شدند . ابراهيم شاه چون حال بدين منوال مشاهده نمود از آنجا عطف عنان نموده تحصن بقلعهء قلاپور « 1 » جست . افغان و اوزبك چون اين حال مشاهده نمودند روانهء سمت قندهار و شهر زور شدند و اهل قلعه « 2 » بفرمان شاهرخ ميرزا او را مقتول نموده نعش او را بارض اقدس آوردند . در اين بين رسولان از جانب تمام حكام و سرداران اطراف عراق و فارس و آذربايجان و غيره بنزد نواب ميرزا سيد محمد رسيدند و عرايض عبوديت مشحون به اين مضمون آوردند كه آن جناب مالك و پادشاه مائيد و از طرف پدر و والده هر دو پادشاه رس و مالك ملك هستيد و تا حال از راه ناچارى متابعت نادر شاه و اقرباى او را نموديم و به اين سبب تمام ملك ايران بر باد رفت ، الحال غير از شما كسى را وارث پادشاهى نميدانيم و اطاعت بر اولاد نادر نخواهيم نمود ، از قم متوجه بصوب اصفهان شده بر تخت پادشاهى جلوس فرمائيد كه از جان و دل در جانفشانى و خدمت ميكوشيم و مع هذا شاهرخ ميرزا قابل سلطنت و جهانگشائى نيست چه در زبان ثقل و در عقل خفت و در صغر سن و نوادهء نادر شاه است . بعد از شنيدن اين سخنان آن جناب فرمود كه مرا ارادهء سلطنت نيست ، من جاروب كشى آستانهء مقدسه را بهتر از سلطنت هر دو جهان ميدانم ، اين خيال دربارهء اينجانب

--> ( 1 ) - قلعه‌اى بوده است ما بين قزوين و ساوه . ( 2 ) - يعنى اهل قلعهء قلاپور كه ابراهيم شاه را كشتند و نعش او را بمشهد فرستادند .