ميرزا محمد خليل مرعشى صفوى
148
مجمع التواريخ ( فارسى )
گفت يار از غير ما پوشان نظر گفتم به چشم * وانگهى دزديده در ما مىنگر گفتم به چشم مجملا حال مدّت هفت سال است كه به حمد اللّه تعالى بتأسى طريقهء انيقهء آباء عظام و اجداد كرام عليهم صلواة اللّه الملك العلام و تفصى از آلايش دولت سراسر ذلت دنياى عبرت انجام مقيم مقام تسليم و رضا و معتكف سراى بىهمتاى مسكنت و انزوا : پوست تخت فقر باشد مسند شاهنشهى * ترك افسر شد براى ما كلاه كهكهى [ ؟ ] و جمعى از اشرار نابكار كه در ظاهر و سرّ به اين نيازمند درگاه احديت خصومت و خياثت ورزيده بودند بسهام آلام و قمقام انتقام جناب كردگار و جبار عالم و اقطار بانحاء بلايا گرفتار و مرحله پيماى دار بوار گرديدند بيت : علم نصرت ما آه سحرگاهى ما * مهر خاموشى ما چتر شهنشاهى ما فقطع دابر القوم الذين ظلموا و الحمد للّه رب العالمين ، عزم كلى اين و ارادهء اصلى چنين است كه بعنايت رب الأرباب و مرحمت حضرت مسبب الأسباب به جهت اداى حج واجب از راه اصفهان شرفياب عتبات عاليات و روضات سدره مرتبات و روانهء مقصد اقصى و از گرداب پر انقلاب ايران ويران خود را به آن سواحل امنيت و منازل عافيت رسانيم و عندليب ناطقهء نياز به اين كلام ممتاز نواساز ميگردد كه : نمانده روى عراقم چو اى بزرگ حجاز * دل حسينيم آهنگ كربلا دارد و حصول اين سعادت عظمى و موهبت كبرى بجهات شتى يمكن تا چندى موقوف و بامداد اوتاد و هاديان سبيل رشاد اوقات بدفع آن موانع و جهات مصروف تا چه رخ نمايد العبد يدبر و اللّه يقدر ، رجاء واثق و اميد صادق است كه شمع مسؤل روشنى بخش روضهء قبول گردد . كيفيت حال و حقيقت احوال سراسر ملال بطريق اجمال به جهت استحضار آن خجسته شعار زبانزد خامهء اشعار گرديد » . خلاصه اينكه بعد از وقايع مذكوره ممالك ايران طوايف الملوك شده هر ولايتى كه در تصرف هر كس بود علم خودسرى و خودرائى افراخته دم از لمن الملكى زدند . بعد از فوت ابو الفتح خان على مردانخان بختيارى كه شاه اسماعيل ثالث « 1 » را
--> ( 1 ) - در اصل : ثانى