ميرزا محمد خليل مرعشى صفوى
137
مجمع التواريخ ( فارسى )
و كرد و نخى و لالوى و غيره كه زياده از هفتاد هزار كس بودند مجتمع شده اطراف چهار باغ را فرا گرفتند و از اطراف امراى باقى با توپ و تفنگ شعلهء حيات جمع كثيرى از مردم امرا را منطفى مىنمودند . بعد از زد و خورد بسيار يوسف على خان نمك حرام كس بنزد وكيل الدوله امير علم خان و احمد خان قورچى باشى و غيرهء امرا فرستاد كه شما شاهرخ ميرزا را مشتهر ببىچشمى نموده مقيد داشتيد ، حافظ حقيقى چشم او را از شر شماها مصون داشته از اين معنى ما كه خود را از جملهء غلامان او ميدانيم متحمل نشده پادشاه شما را مكحول كرده شاهرخ شاه را بجاى خود متمكن گردانيديم بهتر اين است كه شماها نيز آمده بطريق سابق متوسل به اين دولت شويد ، اين جانب متعهد مىگردد كه بهيچوجه پادشاه بر شما مردم در صدد انتقام نگرديده پايهء شما را بيش از پيش افزايد . از استماع اين پيغام خوانين بر هم شدند ، يكى بچهء گرگ مىپروريد * چو پرورده شد خواجه را بر دريد در جواب گفتند كه تا ماها انتقام از شاهرخ ميرزا و از تو نمك به حرام نگيريم چگونه آرام خواهيم گرفت چنانچه بحملات متعدده دليرانه امرا خود را به اطراف چهار باغ رسانيدند ، نظر باينكه توپخانه در دست نداشتند و توپخانهء كلان پادشاهى دور بود از اذيت توپخانه كارى از پيش نبردند و واهمهء اين نيز نمودند كه مبادا از اين اصرار و تكرار سرداران نمك حرام اذيتى جانى به حضرت خلد آشيانى و به اولاد او رسانند تا قريب بشام معركهء قتال به آتش حرب مشتعل بود بالأخره امرا و افواج راه ديار خود پيش گرفته از شهر برآمده و رفتند و اين واقعه در يازدهم شهر ربيع الثانى سنهء يكهزار و يكصد و شصت و سه ( 1163 ) هجرى روى نمود . ديدى آن قهقههء كبك خرامان حافظ * كه ز سر پنجهء شاهين قضا غافل بود ذكر وقايعى كه بعد از واقعهء خلع لباس سلطنت آن حضرت در ارض اقدس و اطراف روى نمود القصه آن ظالمان بىايمان بوقت شب آن حضرت را مع متعلقان بارگ مشهد