ميرزا محمد خليل مرعشى صفوى

133

مجمع التواريخ ( فارسى )

قضا چون ز گردون فرو هشت پر * همه عاقلان كور گردند و كر تمثيل قضا دستى است پنج انگشت دارد * چو خواهد از كسى كامى برآرد دو بر چشمش نهد دو بر بناگوش * يكى بر لب نهد گويد كه خاموش بالجمله بعد از اين يوسف على خان مذكور بحضور آمده مرتعش و مضطرب بعرض رسانيد كه دستهء اويماق جلاير را بموجب حكم اشرف زال خان برادر غلام آورده حاضر است ، ارشاد شد كه امروز بسبب مشاغل ديگر بندگان ما سان ديدن را موقوف فرموديم فردا دستهء جلاير نيز به جهت سان حاضر باشند ، اين اشاره فرموده خود بدولت به مكان خلوت تشريف بردند بالأخره معلوم گرديد كه در اين مدت بوساطت چند نفر از خواجه‌سرايان كه پروردهء نمك نادرى بودند و تا آن زمان در خدمت شاهرخ ميرزا مقرر فرموده بودند رقعجات و مراسلات از صبيهء ميرزا خان سلطان جلاير كه معقودهء شاهرخ ميرزا بود بيوسف على خان ميرسيده متضمن بر آنكه غيرت و حميت اويماقيت و ايليت را شما مردم از دست داده و محل طعن جميع اويماقات ايران گرديده‌ايد و جمعى امراى نمك به حرام شاهرخ ميرزا را از سلطنت خلع نموده در گوشهء انزوا مقيد نموده و اشتهار معيوبى چشم او بين الناس داده‌اند ، اين اشتهار عين كذب و دروغ است . در آن مراسلات قلم بدست شاهرخ ميرزا داده بدست خود قلم را حركت داده بطريق خط مايقرئى كه او داشت بتسويد درآورده نزد يوسف على خان مخفى مىفرستاده بمفاد اين رباعى : آدم ز بهشت يافت نقصان از زن * يوسف بته چاه بزندان از زن سيمرغ بكوه قاف پنهان از زن * صد ملك سليمان شده ويران از زن يوسف عليخان تعيين نموده بود كه اذيتى به چشم شاهرخ ميرزا نرسيده و اين شهرت خلاف واقع است . عرق حميت جاهليتش از پيغامات آن ضعيفهء مفسده به حركت آمده و نيز بسبب