ميرزا محمد خليل مرعشى صفوى

95

مجمع التواريخ ( فارسى )

چون ارادهء او بنواب عاليه ظاهر گرديد پيغام داد كه اگر ترا ارادهء كشتن پسر منست مثل برادرزاده‌ام در نزد من ارادهء خود را به عمل آر و اگر نه من ضعيفهء پيرى شده‌ام ، يك پسر دارم ، بفراق او مرا هلاك مكن . از استماع اين پيغام فسخ ارادهء خود نموده آن جناب را مع والده مرخص بدار السلطنهء اصفهان نمود . بعد از سه سال نواب عليه والدهء آن جناب در اصفهان برحمت ايزدى پيوست ، آن جناب نعش والدهء خود را بموجب وصيت بآستان ملايك پاسبان حضرت امام الجن و الأنس على بن موسى الرضا عليه الصلاة و السلام روانه كرد و در داخل درب طلا مدفون گرديد . بعدها نادر شاه آن جناب را بسنه و اردلان كه در آن وقت روانهء داغستان بود طلبيده به جهت خدمت رفيع منزلت توليت سلطان خراسان عليه السلام از راه همدان بفراهان و قم و طهران بعنوان چاپارى روانه نمود و آن جناب دو و نيم ماه راه را در عرض بيست يوم طى نموده خود را بتقبيل آستان بهشت سان رسانيد و مدت هفت سال به آن امر جليل القدر در كمال عزت و شوكت مفوض و مشغول نظام و انتظام آستان ملايك پاسبان ميبود . در آن وقت قصايد و قطعات بسيار كه متضمن تاريخ بود برشتهء نظم كشيده‌اند از آن جمله يك قطعه در اين مختصر ايراد شد : بر مسند توليت چو بنشست * خورشيد سپهر دين بشاهى زينت ده افسر بزرگى * واقف ز رموز آن كماهى از ناصيه‌اش عيان چو خورشيد * آثار شرف هر آنچه خواهى همنام بزرگوار جدش * كز اوست فلك به خود مباهى گفتم ز پى دعا و تاريخ * كز لطف و عنايت الهى [ كذا ] ز افات زمانه در امان باد : * « آن آيت رحمت الهى » 1156 در اين بين يك دفعه ببردع و دفعهء ديگر همراه سيد حيدر مجتهد آن زمان و