محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

99

مجمع الانساب ( فارسى )

و منشور سلطنت عراق و كهستان تمامت به وى رسيد و آن رسول سه سال در پايتخت طغرل‌بك بازماند به حكم آن كه سلطان طغرل‌بك به گرفتن بلاد عراق و استخلاص و صافى كردن آن مملكت مشغول بود بعد از سه سال با عظمتى هر چه تمامتر به بغداد رفت و خليفه او را حرمتى عظيم داشت و فرمود تا در خطبهء بغداد نام او داخل كردند و بعد از نام او نام سلطان الدولة بن بهاء الدولة ديلمى بگفتندى و اين سلطان الدولة چون طغرل‌بك به بغداد رسيد به دست طغرل‌بك گرفتار شد و او را در قلعهء طبرك محبوس كرد . و طغرل دو سال در بغداد بود و بازگشت . و چون طغرل از بغداد برفت تركى بود در بغداد كه او را « بساسيرى » گفتندى نامش ارسلان و لشكر كش خليفه بود با سلاطين مصر و موصل و شام اتفاق كرد و بر خليفه عاصى شد و خليفه مرد فرستاد تا طغرل از راه بازگردد و دفع اين ترك كند . در اين حال خبر به طغرل رسيد كه پسر عم او يعنى ابراهيم كه حاكم همدان بود عاصى شده طغرل را آن مهم ضرورت بود با خليفه نپرداخت حاليا روى به همدان و عراق نهاد و به حرب ابراهيم مشغول شد تا او را بكشت . و بساسيرى و لشكر مصر و شام و موصل بيامدند و خليفه را بگرفتند و به احياء عرب فرستادند و به دست عربى نام او « مهارش » موقوف كردند و يك سال در بغداد خطبه به نام سلاطين مصر خواندند . پس روزى ملطفه‌اى به طغرل رسيد خليفه به خط خود نبشته كه اللّه اللّه اى امير مسلمانى را درياب كه زنادقه و قرامطه شعار آشكارا كردند و مسلمانان را مقهور كردند ! چون سلطان طغرل اين نامه برخواند دلش بسوخت نامه سوى عميد الملك صفى ابوالعلا انداخت كه وزيرش بود و گفت جوابى مختصر نويس كه اينك ما به اثر نامه مىرسيم با لشكر . پس عميد الملك اين آيه بر پشت ملطفه بنوشت كه ارْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذِلَّةً وَ هُمْ صاغِرُونَ « 3 » ، و بر سلطان عرضه كرد . سلطان را آن اهليت بود كه اين آيت فهم كردى او را خوش آمد از فضل وزير و بفرمود تا استرى با زين زر و دستى جامهء زربفت به وزير دادند . پس سلطان طغرل با لشكرى تمام به در موصل فرود آمد و با بساسيرى مصاف داد و او را بگرفت و بكشت و سرش بر نيزه پيش خليفه فرستاد و خليفه از آنجاكه بود باز بغداد آمد . سلطان طغرل يك دو گام پيش

--> ( 3 ) . آيهء 37 سورهء نمل .