محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

62

مجمع الانساب ( فارسى )

مظفر طاهر نكند و او را فرو كشد و دستارش در گردن كند و سر و پاى برهنه تا به غزنين پياده بياورد و اگر كسى شفاعت كند يا مانع شود او را نيز به همين صورت بكشد و بياورد و قاضى و صاحب بريد و شحنه هر سه با جمعى كدخدايان معتبر بيايند و السلام . پس آن غلام دو اسبه برنشست و به فوشنج آمد و به سراى حاكم شد و مظفر طاهر بر صدر امارت نشسته ناگاه در آمد و سلام نكرد و برفت دستار از سر مظفر برگرفت و در گردنش كرد و مىكشيد . چون قاضى و شحنه و صاحب بريد را خبر شد بيامدند . و او را از دروازه بيرون برده بود . پس آن نامه بديشان داد ايشان همه بترسيدند و هيچ نتوانستند گفت برخاستند و با آن غلام هم در روز از فوشنج بيرون آمدند و در راه هرچند مظفر شفاعت كرد كه بر دراز گوشى نشيند قطعا قبول نكرد و به پاى برهنه آن مرد را از فوشنج به غزنين آورد و چون يك فرسنگ به غزنين بود ديگر باره او را سر برهنه كرد و دستار در گردن مىكشيد تا به سراى حكم . روز ديگر سلطان بنشست و اركان حضرت كه حاضر بودند همه لرزان بودند و قاضى و شحنه و صاحب خبر فوشنج هر سه دل از جان برگرفته بودند . سلطان گفت بياوريد اين ظالم را . چون او را درآوردند سلطان در آن مسأله پيچيد و نيكو بپرسيد . اهل فوشنج گواهى دادند كه بر اين عورت ستم رفت . سلطان به آن قاضى و شحنه و صاحب بريد تيز شد و گفت من شما را آنجا گماشته‌ام تا چنين ظلمى رود ؟ ايشان گفتند ما هرچند با وى گفتيم قبول نكرد . سلطان فرمود تا هر سه را معزول كردند و حساب ايشان كرد و مالى عظيم از ايشان بستد پس مظفر را فرمود تا به بازار غزنين بردند و در سر هر بازارى بر عقابين كشيدند و صد چوب بر اندام برهنه زدند چنانچه ده جاى بزدند و هزار چوب بخورد چنان كه در خون شد و بيهوش گشت ، دو سه روز بيهوش مانده بود چون باز هوش آمد بفرمود تا آن حجت مزور از وى بازستدند و بدريدند و ملك را باز تصرف زن دادند و زن را هزار درم و خرى بدادند و باز فوشنج كسيد كرد . و مظفر يك سال در غزنين محبوس بود بعد از يك سال او را بخواند و گفت اى سگ ! ترا باز فوشنج مىفرستم تا اگر بيدار شدى سر به سلامت بردى و الا كه همان شيوهء ظلم و تعدى پيش گيرى اين نوبت گردنت بزنم . و او را باز سر عمل خود فرستاد و قاضى و شحنه و صاحب بريد را همچنين گواه گيرى كرد و وجهى كه از ايشان ستده بود باز داد و باز عمل فرستاد و گفت