محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
58
مجمع الانساب ( فارسى )
و سوگندنامه بنوشتند و از يكديگر جدا شدند . و اما شرح آن ميهمانى اگر نويسند كه سلطان در آن يك ماه چه تجمل و تكلفها كرده بود كه هيچ شارح شرح آن نتواند كردن و در حيز عبارت نتواند آوردن . گرفتن سلطان محمود امير تراكمه را نام او اسرائيل بن سلجوق و اين يبغو امير تراكمهء ماوراء النهر بود و مردى با شوكت بود و لشكر بسيار داشت . و هر وقتى چون آوازهء سلطان محمود بشنيدى بر رأى او اعتراض كردى و نقص گفتى و ايذا كردى . و آن سخنان با سلطان رسانيده بودند و سلطان در دل گرفته بود و اظهار نمىكرد . و چون سلطان به سمرقند آمد آن امير را واجب شد آمدن و سلطان را ديدن . و سلطان روزى در ميدان سمرقند [ به ] گوى زدن مشغول بود ناگاه خبر آوردند كه يبغوى تركمان مىآيد به سلام سلطان . سلطان اجازت فرمود و يبغو بيامد و از اسب پياده شد و زمين بوس كرد . سلطان اسب را دو سه گام پيش وى راند و او را پرسشى كرد - و هرگز اين تواضع با كس نكرده بود - و يبغو بنده شد . و با سلطان گفته بودند كه اين يبغو اسبى دارد به غايت كوچك اما با باد همسر است و هرگاه كه پيش بزرگى يا خصمى رود ، اگر نشان آن بيابد كه او را خواهند گرفت برنشيند و بدواند و كس گرد او نبيند و چند نوبت به همين تدبير از دست دشمن گريخته . و آن روز كه پيش سلطان آمد بر آن اسب نشسته بود . سلطان ستورداران خود را گفته بود كه چون يبغو از اسب جدا شود شما اسبى بياوريد با زين زر و يبغو را برنشانيد و اسب يبغو به بهانهاى از زير وى كشيد و از وى جدا كنيد . پس آن روز كه يبغو آمد همين معاملت با وى بجاى آوردند . ناگاه اسبى تازى با زين زر بكشيدند و تشريف سلطان آوردند و يبغو به پوشيدن آن مشغول شد . تا او تشريف بپوشيد و بيامد پيش سلطان و سر بر زمين نهاد و سلطان او را به حديث فرو گرفت ستورداران اسب يبغو را كشيده بودند و به خيل خانه برده . پس سلطان به گوى زدن مشغول شد و يبغو ايستاده فرمود تا غلامى بيامد و دو چوگان پيش يبغو برد و گفت سلطان مىفرمايد كه اگر به گوى زدن ميل باشد موافقت كنى . جواب داد كه من گوى زدن نمىدانم اما اگر سلطان فرمايد دو سه چوبه تير انداخته