محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
51
مجمع الانساب ( فارسى )
مسلم شد . و اين جنگ در سنهء سبع و تسعين و ثلاث مائه بود . و سلطان بعد از اين حرب شهر مولتان را مستخلص كرد و والى آنجا بو الفتوح نام بگريخت و به مملكت هندوستان اندر شد و از آن روز باز مولتان به دست سلطان بماند و بعد از مولتان با قلاع هندوستان پرداخت و اول قلعهاى كه گرفت نام او « بهيمه » و در آن نعمتى بىقياس بود . و خانهاى يافتند چهار صفه ، اصل همه از نقرهء خام و ستونهاى آن همه از زر صامت و چهار صندوق يافتند از ياقوت سرخ و در خوشاب و زبرجد و الماس و فرمود تا خزانهها را همه بيرون آوردند و شمار كردند هرچه زر سرخ بود هفتاد هزار هزار مثقال بود و سيمينه را به سنگ بركشيدند هفتاد هزار من بود و از جامهها كه مثل آن در هيچ خزانهء پادشاهان نبود و زيادت از صد هزار بود همه را برگرفت . بعضى به لشكر قسمت كرد و بعضى به خزانه فرستاد و باز غزنين آمد . سال ديگر هم به غزو هندوستان برنشست . شاه هند چون ديد كه شوكت سلطان از پدرش هزار باره زياده است سپر بيفكند و مال قرارى به خود فرو گرفت و قول كرد كه هر سال پنجاه پيل خياره بدهد و دو هزار پياده به درگاه فرستد تا خدمت مىكنند . و هم در اين سال خليفهء بغداد القادر باللّه منشور تمامت ايران زمين و هندوستان با خلعت و علم و طبل به سلطان فرستاد و لقب او « نظام الدين » كرد و بعد از آن او را سلطان نظام الدين ابوالقاسم محمود گفتندى و پيش از اين يمين الدولة و امين الملة از دار الخلافه مىنوشتند و از آن روز باز نظام الدين در افزودند و چنين نوشتندى : « السلطان المعظم يمين الدولة و امين الملة نظام الدين ابوالقاسم محمود بن سبكتكين ادام اللّه شوكته » . و سلطان چون از طرف خليفه استمالت و عنايت يافت بزرگى او يكى صد شد و هندوستان چون مستخلص شده بود خواست كه ديگر غزا كند و او را همت همه در جنگ كافر بود و ولايت غور و غرجه همه كافر بودند و پيرامون مملكت او همچون طوقى بود . بيامد و با نواب مشورت كرد و صد هزار سوار جمع كرد و بدان حدود دوانيد . و آنجا دو مملكت است : يكى را غور گويند و يكى را غرجه و آنچه ولايت غور است همه كوه و دره است آن را مشكل توان گرفت . سلطان لشكر را به سه گروه كرد و سى هزار مرد را به كمين نشاند و خود يك دو روز حرب كرد و يك دو منزل با پس نشست . غوريان پنداشتند كه گريخت و از مضايق بيرون آمدند و