محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
297
مجمع الانساب ( فارسى )
و چون امير چوپان نماند اميرى الوس به وى مفوض شد و التمغاى او در اطراف ممالك روان گشت و چون خود ملازم تخت بود از پسران جوانبخت كه داشت يك پسر بزرگترش كه امروز همان جاى پدر دارد - يعنى امير اعظم نيكوسيرت اعدل جوانبخت جلال الدنيا و الدين مسعود شاه زيد اقباله - را حكومت دار الملك كرمان و مكران زمين تا حدود سند و هند داد و بدان جايگاه فرستاد با چتر و پايزه و لشكر و طبل و گاورگا و پسر ديگرش نوشروان ثانى امير اعظم جوان كامكار با هيبت با شوكت غياث الدنيا و الدين كيخسرو - اعز اللّه انصاره و ضاعف اقتداره - را تخت فارس و نيابت مطلق در اميرى الكاى ممالك مزبوره فرمود و او در حكومت مملكت ، احياء سنت عمرى و رسم غازانى تازه گردانيد و به تيغ آبدار خاك ظلم و تعدى به باد برداد و گردنانى كه از قديم الدهر دست تسلط و پاى تغلب بر مملكت شيراز و عراق دراز كرده بودند همه را گردن فروشكست و علفهء شمشير ساخت تا چنان شده كه امروز كه او بر تخت شيراز ممكن است از آب آموتا ديار مغرب جملهء شاهان نامدار و گردن كشان كامكار از بيم سيوف آبدار او سر در جيب هراس كشيده و در روزگارى چنين كه در يك سال چنين نقلى و انقلابى پيدا شده كه سه پادشاه نشستند قطعا در ممالك او هيچ كس را زهره نبود و ندارد كه از دكانى تعدى سيبى كند . زر به خروار در بيابانها بىبدرقه روان است . بارى سبحانه و تعالى او را و دولت روزافزون او را تا دور دامن قيامت پاينده و مستدام داراد . نعم ، امير شرف الدين محمود شاه را هر روز دولت زيادتتر و كوكب سعادتش در افق اقبال تابانتر بود و در الوس پادشاه هيچ كار بى كنكاج و مشورت او ميسر نشدى و پادشاه وقت جمله كارها به رأى صايب او بازگذاشت و وزير وقت امير غياث الدين محمد بن رشيد رحمه اللّه جمله امور مملكت به اتفاق او راندى و با همديگر مواصلت نكاحى كردند . و بدين منوال بود تا در شهور سنهء خمس و ثلثين [ و سبع مائه ] خانى اندك تشويشى در طالع او پيدا آمد و آن چنان بود كه پسر جوانبختش جلال الدين مسعود شاه را با يكى از ايناقان بهادر خان كه جاهى تمام داشت نام او مسافر و پادشاه را با او الفتى بود و منظور نظر عاطفت خان بود روزى در سر شراب خوردن عربدهاى افتاد و آن ايناق از جلال الدين مسعود شاه بگريخت و التجابه سلطان برد و در خانهء سلطان پنهان شد . گويند جلال الدين مسعود به در خانه آمد و طلب خصم خود كرد على هذا در را بازگردانيدند . روز ديگر سلطان بو سعيد برنجيد و از