محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
281
مجمع الانساب ( فارسى )
مقتل دمشق خواجه جماعت حساد چون فرمان پادشاه بشنيدند ، على الفور قصد خانهء دمشق - خواجه كردند . چون [ وى ] آگاه شد كه حكم سلطان بدان جملت نفاذ يافته به عدت و آلتى كه داشت مغرور بود مردمان فرستاد به جمعى از امرا و دوستان كه در اثناى اين چند سال دم به موافقت و مصادقت با وى زده بودند و وعدههاى مزور با هم نهاده كه يعنى وقت مدد است . هيچ كس از امرا و نوينان مساعدت وى نكرد بدانست كه آن همه تمويه بود على هذا آن شب در آن قلعه كه بود در محكم ببست و به كارسازى مشغول شد و گويند غسلى ( ؟ ) از آب گل برآورد و هزار دست سلاح بيرون آورد و به هزار نفر مرد داد كه بعضى غلامان و بعضى خواص و نوكران او بودند و اسبى داشت گويند به هزار دينار زر طلا خريده بود و ده فرسنگ راه مىدويد و شمشيرى داشت به مثل قيمت اسب بدست آمده على الصباح بر آن اسب نامى سوار شد و آن شمشير حمايل كرد و با آن معدود روى از قلعه به زير نهاد . چون به كنار شهر سلطانيه رسيد ، دروازه بسته بود . گويند زنجيرى بر پيش در حايل بود كه هر مهرهء از آن زنجير يك من آهن بودى به هم افكنده آن شمشير بزد و زنجير را چون رشتهاى ببريد و بيرون رفت . لشكر بو سعيد در پى او نشست . چون قريب فرسنگى راه برفت ، مصر خواجه نامى كه مخلص سلطان بود به وى نزديك شد . دمشق هرچند پاى بر آن اسب نامى زد همچون اسب چوبين نجنبيد ، بدانست كه روز نكبت است . دست به شمشير برد ، از نيام بر نيامد . مصر خواجه به وى رسيد چماقى بر سر وى زد و از اسبش جدا كرد . هرچند گفت مرا زنده به حضرت خان بريد قبول نكردند سرش جدا كردند و به خدمت پادشاه بردند . روز ديگر سرش بر كنگرهء قلعه بردند و بياويختند و بو سعيد خان به هيبت بنشست و گفت هركس كه او را دل مخالفت باشد عاقبت او چنين باشد . امرا و اعيان حضرت بيامدند و زانوى خدمت زدند و دعا و ثنا گفتند و بازگشتند . در آن روز از خزاين و دفاين و نفايس و جواهر كه تعلق به دمشق و نوكار « 17 » و نواب او داشت صامت و ناطق نماند . همه غارت كردند و روزگار دمشق به مصر تمام شد و از وى نرينه نماند و دو دختر مانده
--> ( 17 ) . نوكار به معنى تازهكار و مبتدى است و در جهانگشاى جوينى به معنى نوكر و مستخدم آمده ( جهانگشاى جوينى ج 2 ص 250 ) .