محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
276
مجمع الانساب ( فارسى )
كه در چشم هر پيلبانى به جنگ * فزون باشد از مژه تير خدنگ حكم يرليغ جهانگشاى به نفاذ پيوست تا مردانى كه روز حرب را به دعاى سحرى از خداى خواهند و بهادرانى كه در شب تاريك به تير باريك خال سياه از رخ زنگى در ربايند و سوارانى كه صفت ايشان اين است كه : رجال لا يملون المنايا * اذا دارت رحى الحرب الزبون چون رسوار گرد ساعد و چون دايره پيرامن مركز پرگار درآمدند . نيامد ماه چرخ از ميغ بيرون * ز بيم آن كه بر رويش چكد خون صفها راست كردند و قلب و جناح تعبيه دادند . ز شست خدنگ افكنان خاست جوش * كمان گوشها گشت همراز گوش هوا پر ز زنبور شد تيز پر * خدنگى تن و آهنين نيشتر هرچند هر يكى از آن اميران رستمى زمانه و اسفنديارى يگانه بودند در مقابل آمدند و خون از تيغ چون باران از ميغ باريدن گرفت . جگر دلاوران در جوش و زبان بد دلان در خروش آمد چنان كه گويد ، بيت : به وقت كرو فر از خون و گرد و مشغله ديدم * هوا سنگ و زمين لعل و فلك كور و ستاره كر با اين همه دلاورى كه خصمان داشتند چندان بس بود كه اشعه ماه منجوق سلطان بو سعيد انار اللّه برهانه كه با عيوق مجاور و سايهء طوق همايونش كه با فلك مشاور بود بر ايشان افتاد جمعيت ايشان پريشان شد و چون گنج قارون و قطرهء سيماب در دل زمين مطموس و مدفون گشتند . خيلخيل از پشت فيول مانند اوراق اشجار در فصل خزان فرو ريختند . در برگ ريز عمر عدو صرصر اجل * نوروز را طبيعت فصل خزان نهاد اطراف باغ معركه را تيغ آب رنگ * از خون كشته رنگ گل و ارغوان نهاد به يك طرفة العين دليران لشكر حق قريب هزار از خصمان باطل كوش بر زمين زدند و پادشاه جوانبخت در آن روز به تن خود حرب كرد و جوشن رزم خواست و بپوشيد و داد مردى بداد . بچهء بط اگر چه دينه بود * آب درياش تا به سينه بود « 12 »
--> ( 12 ) . شعر از سنائى است و دينه به معنى ديروزى و ديروزين ( فرهنگ فارسى معين ) .