محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

175

مجمع الانساب ( فارسى )

نصيبى تمام شدند و آن بود كه پيش از اين مال و املاك شبانكاره در دست تصرف آن كس بودى كه بر شبانكاره حاكم بودى و حجرات و اهل پرده را برات معاش از ديوان حاكم بودى وقت وقت سختى كشيدندى چون به عهد او رسيد با قاضى القضاة فى العالم ، امام بزرگ شافعى ثانى ، ركن الحق و الدين احمد بن عماد - الدين عبد الغفار برد اللّه مضجعه و جعل فى الجنان مأويه كه خير زمان و اعجوبهء جهان بود و از حكم يرليغ قاضى شبانكاره مشورت كرد آن مرد نيكو اعتقاد او را گفت كه مصلحت در آن است كه مالى و ضياعى و اسبانى كه از ملك مظفر الدين محمد مانده ميان اسباط او قسمت كنى تا هر كسى خود داند حصهء خود . اين رأى بپسنديد و اگرچه شرعا اولاد غياث الدين را ميراث مظفر الدين نمىرسيد برايشان رحم كرد و قاضى را بنشاند و مال را جمله تخصيص كرد مرد را يك حصه و زن را نيم حصه چنان كه هيچ دختر در اولاد مظفر الدين نماند كه او را نصيبى تمام نرسيد همه مزارع نفيس و كهريزهاى قيمتى و طباجين و سباتين و مياه و اراضى همه آبادان . و حصه‌اى كمتر كه به دخترانى رسيد كه مادرشان كنيزكان بودند پانصد هزار دينارى بود رقبهء املاك و همه را مالك حصهء خود گردانيد و باز تصرف داد و نواب و گماشتگان و خدمتكاران و اكره و مزارعان هر كس معين كرد و هر كسى را شرطنامه‌اى داد و اين كار صلاح به يمن همت و سعى آن امام يگانه بود كه خداى تعالى او را در روضهء رضوان جاى دهاد . پس چون از مدت ملك ناصر الدين سه سال بگذشت و عادت ناصر الدين آن بود كه كار عاقلانه كردى و رسم بيباكى شبانكارگانه برانداخت و هرچند در طبيعت ناصر الدين مساهلتى بود در مزاج سيف الدين هزارسب سياستى و خشمى عظيم بود و ناصر الدين تهديد گناهكاران به سيف الدين كردى و هزارسب سياست راندى و كم كسى با وى سخن توانستى گفت و حكم كرده بود تا شبانكارگان كارد و خنجر بر ميان نبندند و پيش پسران جلال الدين و بهاء الدين جمع نشوند و سلاح نبندند . از اين جهت گريبان شبانكارگان و اهل فساد تنگ آمد هيچ نتوانستند كرد . ناگاه ناصر الدين در سال سوم عازم حضرت شد و روى پادشاه بديد و انواع تنسوقات عرض كرد و احكام حاصل كرد . چون ناصر الدين غايب شد ، جمعى به اتفاق سيف الدين را زهر دادند . مدت سه ماه صاحب فراش شد و به حق رسيد چون ناصر الدين برسيد پشتش از فراق برادر بشكست جماعت شبانكارگان با هم اتفاق