محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
164
مجمع الانساب ( فارسى )
آن اسب خنك را پيش ملك فرستاد در باب آن اين رباعى گفت ، رباعى : از قيس نشانهء وفاق آوردند * مركوب شهى به اتفاق آوردند از قبهء عرش قدسيان مىگويند * برخيز محمد كه براق آوردند و مناقب و محاسن او بسيار است . و در عهد دولت او ملك دارابجرد گشاده شد و از پارس بستد و در شبانكاره افزود و صفت گرفتن آن مذكور است در اين جاى ننوشتم كه مطول بود . على هذا چون دارابجرد مستخلص شد شاعرى گفت : شاهى كه جهانى به مدارا بگرفت * تيغش وطن اندر دل خارا بگرفت از طارم چرخ قدسيان مىگويند * دارانسبى قلعهء دارا بگرفت و چون دارابجرد مستخلص شد اتابك در آن سال به عزم تدارك آن حال با دوازده هزار سوار به حوالى فستجانات آمد و ملك با دو هزار پياده و دو هزار سوار پذيره رفت و به حملهء اول ايشان را بشكست و چندان مردم بقتل آمدند كه ملك به خط خود صورت اين فتح به پسر خود نبشت و اين بيت تضمين كرد كه ، بيت : همه دشت ايران ز تورانيان * سر و دست و پاى است و پشت و ميان و تا آخر عمر اتابك و ملك محمد حرب ميان ايشان قائم بودى و هيچ سالى نبودى كه حربى نرفتى . و ملك مظفر الدين با سلاطين خراسان و عراق سابقهء موالات و داعيهء مصافات داشت و دائما طريق مكاتبات دوستى ميان ايشان مسلوك بودى و با خليفهء وقت اظهار بندگى كردى و خليفه او را نيك محترم دانستى و او را ناصر امير المؤمنين خواندى . و در آخر ايام او خروج مغول و لشكر چنگيز خان شايع شد و آن زمان بود كه لشكر تاكوچنا اغول به استخلاص ممالك غربى آمده بودند و ملك محمد مردى داهى بود و مىدانست كه دست چنگيز خان بالاى دست جمله عالم است هر سال از پازهر و خرمهره و موميايى و چيزهاى تنسوق كه در اين ولايت بودى اندكى به معتمدى دادى و به قاآن فرستادى و باز نمودى كه اين ولايت كوهى است و اين بيچارگان مردمانى بيچارهء كوهنشين و چندان نوا ندارند كه سير شوند . بدين منوال دفع فتنهء مغول از خود كردى . چون هولاكو خان بجنبيد جماعتى هم از اهل اين ولايت كه با ملك دشمن بودند برخاستند و به پاى تخت هولاكو خان عرضه دادند كه [ شبانكاره ] ولايتى پرنعمت و خزاين بسيار است پس او را بر آن داشتند كه