محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
158
مجمع الانساب ( فارسى )
و قطب الدين چون از كار كرمان بپرداخت مملكت فرگ و تارم بگرفت كه از حساب كرمان بود و خود با فرگ نشست و قلعهء آن آبادان كرد و او بزرگ ملكى بود . احوال كرمان و ملوك شبانكاره چون خان كرمان آن كه ذكر رفت كه او را براق حاجب گفتندى احوال تسلط و تغلب قطب الدين بشنيد به يك بار دوازده هزار سوار برگرفت و روى به شبانكاره نهاد . قطب الدين مبارز با چهار هزار مرد از سوار و پياده از راه تارم پذيره شد و گويند لشكر را در درهاى مخوف فرود آورد . روز ديگر برنشست و اسب خود را شگاه برنهاد و لشكر را گفت امروز روز قيامت شما و ماست بايد كه از مرگ انديشه نكنيد كه هركس كه از اين جنگ پشت داد او را ما لا كلام خواهند كشت بارى مرگ به عزبه باشد و لشكر بر حرب تحريض داد . و آن روز جنگ كرد و لشكر براق را بشكست و دستبردى مردانه نمود و براق بازپس نشست و بديد مردانگى و جد او . پس عزيمت كرد كه از پس هزيمتيان برود و براق كس فرستاد و گفت محتاج آمدن نيست . و او را برادرزادهاى بود پسر نظام الدين محمود كه او را امير داود گفتندى . براق او را طلب كرد و مردانگى او ديده بود . سرش ببوسيد و تشريف داد و تفصيلى كرد و به دست وى داد و پيش عم فرستاد بدين موجب سيرجان و خواون و معون و سكوكان و فرغان و جامين و سن و كهيره و هرموزولار و آن ولايات همه به دل خود باز تصرف شبانكاره داد و قطب الدين آن ولايات را همه شحنگان خود فرستاد و تا امروز اكثر آن است كه مانده و فرگ و تارم خود به قهر گرفته بود . و در ايام او ولايات فستجان و گرم تا حدود فساورد نيز همه گرفته آمد و مملكت او فسح شد . و او مردى بود كه با وجود سپاهيگرى خيلى فضل و علم داشت و همهء دانشمندان از وى منفعل شدندى و رسالتى كرده در علم فقه و آن را « رسالت قطبيه » نام نهاده و مشهور است . و مردى به غايت زيرك بوده و دائما ميان او و اتابك سعد حرب بودى و نامههاى خشمآميز به هم نبشتندى و روزى دعوى كرده گفت من اتابك سعد را به يك سخن از شيراز به شبانكاره آورم و به يك سخن باز