محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

144

مجمع الانساب ( فارسى )

سلطان بازخواستى نكرد . اغراق با بيست هزار سوار تركمان و خلج از پيش سلطان برفت و به كرمان شد . در اين حال لشكر بزرگ و چنگيز خان به نفس خود برسيد سلطان مضطر شد به ناچار در جنگ ايستاد و از پس ، لشكر چنگيز خان بود و از پيش ، آب سند . سلطان در ميان لشكر مغول كارش تنگ درآمد و عرصهء ميدان بر وى تنگ مىشد . و حكم چنگيز خان آن بود كه جلال الدين را نكشند . از اين سبب ضربى به وى نمىكردند باشد كه دستگير شود . و چون هيچ چاره نماند اسبى نامى داشت برنشست و او را پاشنه زد و باز جهانيد . گويند ده گز بود . چون سلطان باز آن سوى رود رفت جمعى از خواص و غلامان كه طمع از جان بريده بودند به رود فرو كردند و مغولان از دنبالهء ايشان برفتند . چنگيز خان چون آن مردانگى سلطان جلال الدين بديد انگشت به دندان گرفت و روى بازپس كرد پسرانش ايستاده بودند به مغولى گفت از پدر ، پسر چنين بايد و نهى كرد كه مغولان از پس او بروند و مغولان بازگشتند . و سلطان [ جلال الدين ] برفت و به مملكت هندوستان اندر شد و با وى پنجاه مرد مانده بود . روزى به جمعى از هندوان رسيد و فرمود تا هر سوارى چوبى ببريدند و بر آن هندوان زدند و اكثر بكشتند و مال ايشان غارت دادند و مرمت حال خود كردند . و از آنجا به شهر دهلى رفت . و سلطان شمس الدين ايلتمش - كه تركى بود از موالى سلاطين غور - سلطان دهلى بود و خيلى احترام كرد و جان برميان بست اما از سلطان خائف بود مبادا خلق هندوستان بر وى اتفاقى كنند خيلى هديه و خزينه پيشكش كرد . و سلطان از مملكت دهلى برفت . و در هندوستان هر كجا قلعه‌اى ديد بر آن مىزد و مىگرفت و مال مىستد تا لشكرش معمور شدند خبر رسيد كه در عراق آوازهء مغول ساكن شده و برادرش سلطان غياث الدين پيرشاه « 6 » بر تخت نشسته و مردم عراق هواى سلطان جلال الدين دارند . سلطان به تعجيل برفت و از راه مكران به كرمان آمد و يك ماه در كرمان بود و دخترى به براق داد و حكومت كرمان بر براق مقرر كرد و خود عازم اصفهان گشت و با لشكرى تمام به رى رفت و غياث الدين رى را حصار گرفت . سلطان مدتى در آن حدود ببود پس قصد بغداد

--> ( 6 ) . در تلفظ و املاى اين كلمه اختلاف است . در نسخهء ما كاملا به همين شكل است ضمنا خوانندگان محترم را براى اطلاعات بيشتر به ص 201 ج 2 جهانگشاى جوينى و ص 21 سمط العلى حوالت مىدهم .