محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
129
مجمع الانساب ( فارسى )
كاردى به زمين فرو كرده بودند . سلطان آن بديد و بترسيد و حسن پيغام فرستاد كه تا ظن نبرى كه من بر تو قادر نيستم . سلطان بفرمود تا جملهء راههاى آن مملكت به ملاحده بازگذاشتند و قصد ايشان نكرد و در عهد بزرگ اميد همچنان ايمن بودند . و در عهد او بود كه اميرالمؤمنين المسترشد را بكشتند . و همه آيين و رسم حسن نگاه داشتى و چهارده سال در ضلالت بسر برد تا به دوزخ شد در سنهء اثنين و ثلاثين و خمس مائه . محمد بن بزرگ اميد و چون آن ملعون به دوزخ خراميد پسرش محمد ، قائم مقام او گشت و همان طريقهء پدر نگاه داشت . و او را پسرى بود كه نامش حسن نهاده بود و مردكى ديوانهء مخبط دماغ بود و در مذهب الحاد تصرفات كردى و بعضى از احكام شرع بيفكندى و گفتى پدر من و جد من و حسن صباح هيچ يكى ندانستند و خرافاتى چند به هم نهاده بود . و عوام نيك معتقد او شدند به حكم آن كه حسن صباح نشان داده بود كه امامى پيدا خواهد آمد و آن ملعون گفتى كه امام منم ! و مردم در ظن افتادند و پدرش مردمان را گرد كرد و او را تكذيب كرد و گفت او دروغ مى - گويد كه امام از نسل پيغمبر مىبايد و ما از ديلميانيم و نسب ما به غير از ديالم به هيچ قبيلهء ديگر نمىكشد . و خلقى را كه متابع پسرش بودند بكشت و از قلعه بيرون كرد . و محمد سه سال به جاى پدر اقامت نموده عازم ويل گشت در سنهء خمس و خمسين و خمس مائه و پسرش بنشست . و اللّه اعلم . الحسن بن محمد اين مخذول چون استقلال يافت همان ترهات باز در ميان آورد . و خانهاى خوش ساخت به زر و جوهر نقش كرده و مردمان را گاهگاه بنمودى و گفتى اين بهشت است . پس روزى مردمان را گرد كرد و گفت اين قيامت كه خداى تعالى در قرآن فرموده البته خواهد بود و آن روزى است كه مردم را حساب كنند و جزا و ثواب و عقاب هر كس از نيكى و بدى بدهند اكنون امام به حق منم و نايب رب العالمينم و هركس كه نايب است همجنسى است از منسوب پس بدانيد كه