محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

116

مجمع الانساب ( فارسى )

بوزابه لشكر گرد كرد و به جانب اصفهان شد و هر دو پادشاه‌زاده را با خود ببرد و محمد را بر تخت اصفهان نشاند و پنج نوبت زد و سلطان مسعود از بغداد سواران فرستاد به آذربادگان و جملهء امرا و حشم و سپاه را گرد كرد و روى به ايشان نهاد و ايشان را كرة بعد اخرى بشكست و هر دو ملك‌زاده بگريختند و به پارس بازآمدند و اتابك بوزابه را در ميان لشكر پياده بيافتند و پيش سلطان بردند بفرمود تا ميانش به دو نيم زدند و سرش به بغداد فرستاد و به در خانهء اميرالمؤمنين بياويختند و اين مصاف در سنهء احدى و اربعين و خمس مائه بود . و هم در اين سال بود كه سلطان اعظم يعنى سلطان سنجر از خراسان به عراق آمد و سلطان مسعود در خدمت او جان برميان بست و سلطان سنجر او را بنواخت و خلعت و عهد و منشور تازه داد و پسران سلطان محمود ، محمد و ملكشاه بعد از آن به خدمت آمدند و عذر خواستند و سلطان مسعود ايشان را بنواخت و سلطان سنجر به خراسان باز شد و كار سلطان مسعود ترقى گرفت و جهان بر وى صافى شد و خليفه با وى متفق و خصمان مقهور . و در آن بهار به همدان آمد و اندك عارضه‌اى روى نمود . اطبا معالجتى كردند به شد باز نكسى « 19 » كرد و يك هفته بكشيد و شب غرهء رجب سنهء سبع و اربعين و خمس مائه وفات كرد . عمرش چهل و پنج سال و مدت پادشاهيش هجده سال . السلطان ملكشاه بن محمود بن محمد بن ملكشاه چون سلطان مسعود شكار فنا شد ، امرا و اركان دولت بر ملكشاه بن محمود اتفاق كردند و او را بر تخت همدان نشاندند . اما او پادشاهى هزال لهودوست بود و همه روز با جمعى از مجهولان به شراب و عيش مشغول بودى و سياهى زنگى داشت نام او جمال . او را بر كشيد و به شراب و لهو همه با او بودى پس امير خاصبك كه اميرالامراء وقت بود در وى متهم شد زيرا كه او را گفته بودند كه سلطان ملكشاه ترا خواهد گرفتن . او با جمعى بساخت و ناگاه ملكشاه را فرو گرفت و كس فرستاد به خوزستان و برادرش محمد [ را ] بياورد و بر تخت نشاند . و ملكشاه را به كوشك بردند شبى فرصتى جست و به ريسمان از راه آبريز فرود آمد و بر

--> ( 19 ) . نكس ، بازگشتن بيمارى را گويند .