محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

101

مجمع الانساب ( فارسى )

بىنظير بود و صيت فضل و مروت او مشهور است . چون وزير شد در قتل عميد - الملك سعى كرد و عميد الملك مردى پير فاضل نيكو اعتقاد بود چون او را بر سر پاى نشاندند كه بكشتندى پيغامى فرستاد پيش سلطان الب‌ارسلان و گفت او را بگوييد كه من دنيا و آخرت هر دو از تو و عم تو يافتم زيرا كه عم تو همهء جهان زير قلم من كرد و بر همهء جهان حاكم بودم و از آن من بود و تو مرا سعادت شهادت بخشيدى و از اين جهان شهيد مىروم . [ اين سخن ] سخنى درشت بود و در دل الب‌ارسلان كار كرد خواست كه او را نكشد نظام الملك نگذاشت . ديگرباره پيغام فرستاد به نظام الملك و گفت او را بگوييد كه بد كردى در كشتن من سعى كردن كه قتل وزيران سنتى شود و اول ترا بكشد و هر هفته وزيرى كشته شود . و همچنان بود . و سلطان الب‌ارسلان فارس را فرو گرفت و در شبانكاره خيلى اكابر و امرا بكشت و لشكر به روم كشيد . ملك روم - نام او ارمانوس - با سيصد هزار سوار روى به وى نهاد با دوازده هزار سوار او را بشكست و ارمانوس را بگرفت و حلقه در گوش كرد و عاقبت او را رها كرد به قرار آن كه هر روز هزار دينار از مال روم بدهد و بازگشت و به عراق باز آمد . و عمش نمانده بود يعنى جغرىبك « 6 » . و الب‌ارسلان به خراسان شد و مملكت پدر را ضبط كرد و قصد بلاد ماوراء النهر كرد تا ملوك ترك را براندازد ، به قلعه‌اى رسيد نام آن « بوزم » « 7 » كوتوال قلعه را بگرفتند نام او يوسف و پيش سلطان آوردند . از وى خبرهايى پرسيد ، راست نمىگفت ، فرمود تا او را بكشند . آن يوسف چون دانست كه او را البته خواهند كشت كاردى از ساق موزه بيرون آورد و قصد سلطان كرد و روى به وى نهاد . غلامان آهنگ او كردند سلطان از اعتمادى كه بر تير انداختن خود داشت غلامان را گفت بگذاريد تا بيايد . قضا را تير خطا شد يوسف برسيد و كارد بزد و كارگر آمد در سنهء سبع و ستين و اربع مائه . و سعد الدوله كه شحنهء بغداد بود پيش سلطان بود خود را بر سلطان افكند و كاردش بزد اما كشته نشد . و يوسف چون سلطان را بكشت همچنين كارد بر دست

--> ( 6 ) . بايد به جاى عم ، پدرش باشد چون الب‌ارسلان فرزند جغرىبك بوده نه برادرزادهء او . ( 7 ) . اين نام در راحة الصدور راوندى « برزم » ضبط شده و مصحح فاضل آن مرحوم محمد اقبال در پاورقى مرقوم داشته‌اند : « قريب به يقين است كه برزم همان جايى است كه ادريسى در نزهة - المشتاق آن را بوروزوم مىنويسد » ( راحة الصدور ص 120 ) .