محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
98
مجمع الانساب ( فارسى )
رسيدند ، عزيز بر در خانه نشسته بود . يوسف آن سر پنهان كرد ، اما زليخا از بيم خود آن حال با شوهر بازگفت و گفت : « تو اين غلام ماهروى آوردى و در خانهء خود رها كردى ، قصد من كرد . » يوسف گفت : « او دروغ مىگويد ، كه او آهنگ من كرد . » عمّ زليخا پيش عزيز نشسته بود ، گفت : « راست و دروغ اين حديث از پيراهن پيدا گردد ، اگر از پيش دريده است زن راست مىگويد و اگر از پس دريده غلام راست مىگويد . » چون بنگريستند ، جامه از پس دريده بود . عزيز بدانست كه يوسف بىگناه است ، يوسف را گفت كه اين سخن پنهان دار و زن را ملامت بسيار كرد . يوسف همچنان به خانهء عزيز مىبود و زليخا همچنان زحمت او مىداد . يوسف قبول نمىكرد . و زليخا چون از وى نوميد شد ، روزى شوهر را گفت : « كاى شوهر ! اين غلام ما را رسوا كند ! او را به زندان كن تا مردم بدانند كه او گناهكار است . » پس عزيز مصر ، يوسف را به زندان كرد . يوسف - عليه السّلام - علم خواب نيكو دانستى ، و معجزهء او بود ، و در زندان هركس كه خواب ديدى پيش يوسف بازگفتى و او تعبير راست كردى . پس روزى دو شخص از خدمتكاران ملك به زندان آوردند : يكى خوانسالار و يكى شرابدار . ايشان چون ديدند كه يوسف ، خوابها را چگونه تعبير مىكند يكى گفتا من دوش به خواب ديدم كه طبقى پر از نان بر سر من بود و كلاغان آمدندى و نان از سر من مىربودندى ، و شرابدار گفت : من به خواب ديدم كه انگور در طاسى بزرگ مىفشردمى . يوسف گفت : آن كس كه خواب نان ديده است ، او را فردا بر دار كنند و مرغان ، مغز سرش بخورند و آن كس كه انگور مىفشرد ، او را عمل خود بازدهند . ايشان گفتند : « ما اين خواب نديديم و تو را مىآزموديم . » يوسف گفت : « قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ » « 1 » ؛ يعنى اين قضا بر شما رفت . پس يوسف مر شرابدار را گفت : « چون پيش ملك شوى در كار من شفاعت كن . » روز ديگر هر دو را از زندان بدر بردند . يكى را بر دار كردند و يكى رها شد . پس آن شرابدار حكايت يوسف فراموش كرد تا مدت هفت سال برآمد . روزى ملك مصر خوابى ديد
--> ( 1 ) . سورهء « يوسف » ، آيهء 40 .