محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
96
مجمع الانساب ( فارسى )
آمدند و گفتند : « پدر ، اين برادر كوچكتر از ما را دوستتر مىدارد ، او را ببايد كشت يا به زمين بيگانه بايد برد . » هر يكى رايى زدند . برادرى بود نام او يهودا ، او گفتا او را كشتن شرط نيست ، او را به چاهى دركنيم تا كاروانيان او را بردارند و به شهر بيگانه برند ، و بر اين قرار گرفت . و پسران يعقوب هر روز به گوسفند چرانيدن شدندى ، خواهش كردند كاى پدر ! امروز يوسف را با ما بفرست . پدر گفت : « ترسم كه شما او را هلاك كنيد و مرا غم و اندوه گيرد . » پس يعقوب اجابت كرد و او را يك روز با خود ببردند . و او را سه فرسنگ از زمين كنعان بيرون بردند بر سر راه بيت المقدس . و آن روز يوسف هفده ساله بود . و چاهى بر سر راه بود . برادران او را برهنه كردند . يوسف گفت : « مرا برهنه مكنيد . » قبول نكردند و او را برهنه كردند و ريسمانى در ميانش بستند و به چاه فرو گذاشتند . و اندر بن آن چاه ، سنگى [ بود ] ، يوسف چون فرو رفت بر سر سنگ نشست . برادران ، پيراهن يوسف پيش يعقوب فرستادند و گفتند : « يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ . » « 1 » همه مىگريستند و مىگفتند : « اى پدر ! ما برفتيم و در آن صحرا با همديگر مىدويديم و يوسف را پيش جامههاى خود بنشانديم [ 64 ] گرگ بيامد و او را بخورد ، اگر تو ما را استوار ندارى ، اينك پيراهن خونآلود او . » چون يعقوب پيراهن خونآلود را بديد كه ندريده بود ، گفت : اين گرگ بر يوسف از شما مشفقتر بود كه او را بخورد و جامه ندريد ! يعقوب هيچ نگفت و صبر گزيد . از برادران ، يهودا بر يوسف مشفقتر بود ، روز ديگر برخاست و طعام بر سر چاه برد و گفت : غم مخور كه من برادران را خواهش كنم تا تو را از چاه برآورند . يوسف سه روز در چاه بماند و برادرانش از براى پدر گرگى بگرفتند و پيش يعقوب بردند و گفتند : « اين گرگ بود كه يوسف بخورد » ، و خواستند كه گرگ را بكشند . يعقوب گفت : « اى گرگ ! تو يوسف را خوردى ؟ » خداى تعالى گرگ را به سخن آورد و گفت : « معاذ اللّه ! من نخوردم يوسف را و گوشت پيغمبران بر ما حرام است . » يعقوب گفت : « دست بداريد از اين بىگناه . »
--> ( 1 ) . سورهء « يوسف » ، آيهء 17 .