محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

88

مجمع الانساب ( فارسى )

چون ذبح تمام شد ، خداى تعالى بناى خانهء كعبه به ابراهيم فرمود . بناى خانهء كعبه به يد اسماعيل و نشست اسماعيل در مكّه بود . ابراهيم گفت : « اى پسر ! مرا خداى فرموده است تا خانه‌اى بنا كنم ، تو مدد ده . » اسماعيل گفت : « فرمانبردارم » و مدد داد . جبرئيل بيامد و بنياد خانه ايشان را بنمود . و ابراهيم و اسماعيل قاعدهء خانه از سنگ بساختند . چون تمام گشت ، جبرئيل بيامد و همهء مناسك حج و طواف ، ايشان را بياموخت و ابراهيم سرسترد و طواف كرد و از مكّه برفت و خانهء كعبه را به اسماعيل سپرد و گفت : « اى پسر ! اين خانه را به دست تو دادم و تا قيامت به دست فرزندان تو بماند . » و ابراهيم باز به شام آمد و ساره هم در آن عهد بمرد و ابراهيم زنى ديگر كرد نام او قطور و از آن زنش شش پسر آمد ، دو پسر كه از هاجر و ساره بود و هشت پسر تمام شد و نسل ابراهيم بسيار گشت . و ابراهيم را سپيدى به ريش اندر آمد و گفت : « خداوندا ! اين چيست ؟ » فرمود كه اين نشانهء وقار است . و خداى تعالى ده سنّت ابراهيم را فرمود تا نگاه دارد : پنج سنت در سر و پنج در همهء تن . اما آن پنج كه در سر است : سبلت راست كردن و مضمضه و استنشاق و مسواك و فرق راست كردن و آن پنج كه در همهء تن است : ناخن چيدن و موى بغل پاك كردن و موى زهار [ ستردن ] و ختنه و استنجا است . و چند خصلت ديگر ابراهيم را فرموده بود و او همه وفا كرد ، چنان‌كه ذكر آن همه در قرآن مجيد مذكور است . و خداى تعالى [ 58 ] ده صحف به ابراهيم فرستاد و حكم آن همه در قرآن داخل است . و چون ابراهيم را اجل موقوت در رسيد ، ملك الموت به صورت مردى پير كه دست و پاى وى همىلرزيد ، پيش ابراهيم آمد و ابراهيم طعام پيش او نهاد و پنداشت كه ميهمان است . ملك الموت لقمه به دهان و گوش و بينى مىنهاد . ابراهيم گفت تو را چند سال است ؟ » او گفت : « مرا دويست سال » ، و ابراهيم را دويست سال بود . گفت : « پس من نيز چنين خواهم شد ؟ » دعا كرد و گفت : « خدايا مرا مرگ ده . » ملك الموت قبض روح او كرد . صلوات اللّه عليه و على اولاده و اسباطه عليهم السّلام و من اتّبع الهدى . و اسحاق بر وى نماز كرد و در كنعان به گور كرد .