محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

73

مجمع الانساب ( فارسى )

تغيّر كلّ ذى لون و طعم * و قل بشاشة الوجه المليح فوا اسفى على هابيل ابنى * قتيلا قد تضمّنه الضّريح و جاوزنا عدو ليس يغنى * لعين لا يموت فتستريح و چون پنج سال از مرگ هابيل بگذشت ، خداى تعالى آدم را پسرى داد به يك شكم ، تنها بىدختر ، نام او « شيث » نهاد و « شيث » به لفظ سريانى « بخشندهء خداى » باشد . و خداى فرمود كه اين پسر عوض آن پسر به تو دادم كه كشته شده و پيغمبرى او را دادم . پس آدم ، شيث را بر جملهء فرزندان فضل نهاد و ولىعهد بود . و آدم به اتفاق جملهء مورّخان گويند هزار سال بزيست و خداى تعالى روزى كه آدم در خواب بود ، تمامت ذرّيات او را كه تا قيامت از نسل او خواهند بود به وى نمود و در ميان او فرزندى بود كه در آن حالت مىگريست . آدم پرسيد كه كردگارا اين فرزند من چرا مىگريد و نامش چيست ؟ فرمود كه او پيغمبرى باشد نام او داوود و گناهى بكند ، بر گناه خود مىگريد . آدم گفت : « كردگارا ! عمر اين فرزند چند باشد ؟ » فرمود كه شصت سال . آدم گفت : « من از عمر خود چهل سال به وى بخشيدم تا او را عمر ، صد سال باشد . » پس چون آدم را عمر به نهصد و شصت رسيد ، ملك الموت بيامد تا قبض روح او كند . آدم گفت : « اى عزرائيل ! مرا هنوز وقت مرگ نيست زيرا كه خداى وعده با من كرده كه مرا هزار سال عمر باشد و اين زمان چهل سال ديگر مانده ! » ملك الموت گفت : « تو چهل سال به فرزندى از فرزندان خود بخشيده‌اى . » آدم ابا نمود [ 46 ] و انكار كرد . ملك الموت به خداى مناجات كرد . خداى تعالى فرمود كه او را چهل سال ديگر رها كن . و خداى تعالى در اين باب وحى كرد به شيث و فرمود كه من بعد بايد كه چون كسى شرطى كند دو گواه بدان بگيرند تا انكار نكند و بنياد شريعت از آن وقت كردند . و چون عمر آدم به آخر رسيد ، جبرئيل بيامد و گفت : « خداى تعالى مىفرمايد كه وصيّت كن و شيث را خليفهء خود گردان . » همچنان كرد . و آدم بيست و يك روز بيمار بود بعد از آن اين جهان بدرود كرد و خداى از بهشت ، او را كفن كرد و جبرئيل او را بدان حلّه اندر پيچيد و شيث را گفت بر وى نماز كن . نماز كرد و او را به گور كرد . و در موضع گور او اختلاف است . بعضى گويند در هندوستان است . بعضى گويند در زمين مكّه است در زير كوه بو قبيس .