محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

40

مجمع الانساب ( فارسى )

معرفت عنصر آب و چون آن دو عنصر حاصل آمدند و معلوم است كه مزاج هوا گرم و تر است و هر چيز كه نزديك آتش است و آتش در آن تأثير مىكند - على الخصوص چيزى كه طبع او تر باشد - تحليل مىپذيرد و از آن بخارى آب‌آميز متصاعد مىشود و چون آب بخار به موضعى مىرسد كه گذشتن او متعذّر است ، آن غايت كه دارد دست باز مىدارد تا به سبيل ترشّح از او فرو مىآيد همچون حال ديگ و نهنبن كه بر سر آن است كه چون برمىدارى قطراتى كه از بخار حاصل شده مترشّح مىگردد . و بخار بدن آدمى نيز چون به منفذ مشام مىرسد و به يك بار گذر نمىيابد [ 21 ] دست باز مىدارد و قطرات عرق بيرون مىآيد و امثال اين بسيار است . پس چون مزاج هوا طبعا ترىاى دارد و از يك روى مجاور آتش است ، لابد از آن بخار انگيخته مىشود و چون به بالا برآمد و از مركز هوا و مركز آتش نفوذ نيافت - كه هر دو از او لطيفترند - به سبب مقاربت آتش تحليل يافت و آن مائيت از او جدا شد و آب حاصل آمد و آب نيز به مثال ديگر عنصر گرد بايستاد . پس اينجا معلوم شد كه آب از هوا حاصل مىآيد . پيدا شدن خاك و چون عنصر آب پيدا آمد بدان كه بسيار تجربه افتاده و محقق شده كه هر كجا آب گرد آيد بىسخن اجزاء غليظ از بالا ميل شيب مىكند و آن اجزاء چون به اسفل جايگاه رسيد غليظتر شد و لطيفتر از آب گل نيست و چون در شيشهء بلور مىكنى و روزى چند بدان مىگذرد بىشك شاشه‌اى و خلطى به اين قاروره مىنشيند . و آن اجزاى غليظ جزء ارضى است كه با شيب مىافتد ، يعنى ميل مركز خود مىكند . پس چون آب در مركز خود گرد آمد و آب از هوا حاصل شده و گفتيم كه هوا كثيفتر از آتش است پس لابد اجزائى كثيف داشت و آن اجزا آن بخار است كه آب از او جدا شده بود لابد يبوستى در آن باشد ، آن اجزا ميل عالم سفلى كرد و بايستاد . و چون اصلهاى او همه به شكل گرد بودند ، او نيز كره شد و زير آب بايستاد و جسمى ثقيل آمد . بدين سبب او را « ثقيل مطلق » گفتند و آن دو ديگر را - يعنى آب و هوا را - « ثقيل بالاضافه » گويند و