غياث الدين بن همام الدين حسينى ( خواند مير )
50
مآثر الملوك ( به ضميمه خاتمه خلاصة الأخبار وقانون همايونى ) ( فارسى )
آمد و آن شب را از دستبرد منصوبههاى گردون دون در ششدر محنت و اندوه به روز رسانيد . صباح كه به مقتضاى حكمت ربانى ، آفتاب جهانتاب نورانى طالع شده و مهرههاى بساط سپهر را برچيد و حريف غالب شب را مغلوب گردانيد جناب حكمت انتساب به دستور معهود ، به سلام خواجه رفته او را در غايت ملالت يافت . از او سبب حزن را پرسيده خواجه از جواب ، اعراض نمود . لقمان سؤال را مكرر گردانيده بر زبان گذرانيد كه در امثال اين اوقات ، اعراض مناسب نيست چه شايد در تدبير مهمى كه دست داده مرا راى صواب بهخاطر گذرد . خواجه صورت قضيه را با لقمان در ميان نهاد . آنجناب گفت كه دفع اين واقعه به سهولت ميسر مىشود ، مرا با خصم به كنار رود بر تا او را مغلوب گردانم . چون حريف غالب جهت اخذ اموال به خانهء خواجه آمد لقمان گفت بيا تا بهاتفاق تو به كنار دريا رويم تا خواجهء من آب را بياشامد . آن شخص با لقمان و خواجهء او به كنار آب رسيدند . جناب حكمت مآب ، خصم را مخاطب نموده گفت اگر خواجهء مرا مىگوئى كه آبى را كه ديروز در حين نرد باختن در اين رود جارى بود مىبايد آشاميد تو آن آب را بازگردان تا بخورد و اگر تكليف مىنمائى كه آبى را كه حالا در ميان دو كنار رود سمت جريان دارد به كار مىبايد برد تو آبى را كه از بالا مىآيد نوعى ساز كه به اين آب مخلوط نشود و آب حاضر در محل خود قرار يابد تا به موجب فرموده عمل نمايد . و اگر غرض شرب آبى است كه قريب به منبع است تو آن را به موضعش نگاه دار تا خواجه به آشاميدن آن قيام فرمايد و اين معنى معين است كه خواجهء من با تو مقرر نساخته كه هر آبى كه از اول آفرينش تا غايت در اين رود روان بوده و هست بياشامد لاجرم به يكى از اين وجوه اشارت بايد نمود . حريف غالب از استماع اين حرف ، سراسيمه و مغلوب گشت و لقمان با او چندان جدل كرد كه به لطايف الحيل خواجه را از چنگ ايشان خلاص ساخت . و اول نكتهاى كه از علم و حكمت آنجناب بين الناس شهرت يافت اين قضيه بود . بعضى گويند كه جهت اعتاق آن حكيم به استحقاق آن شد كه روزى خواجهء او او را به ذبح گوسفندى امر فرمود و فرمود كه بهترين اعضايش را بهنظر من رسان . لقمان گوسفند را كشته دل و زبانش را به نزد خواجه آورد و پس از چند روز باز جناب حكمت مآب به كشتن شاتى « 1 » مأمور آمد اما اين نوبت امر كرد كه بدترين اجزايش را بياور . اين كرت نيز لقمان دل و زبان را پيش خواجه برد . خواجهء لقمان اين دو فعل را به
--> ( 1 ) . شاة به معناى گوسفند .