گزنفون ( مترجم : وحيد مازندرانى )
21
لشكر كشى كوروش يا بازگشت ده هزار نفر ( فارسى )
عايدات بلاد را در اختيار او گذاشت و وعدههاى كلان داد آنگاه عازم دربار پدر شد و تيسافرن را كه تا اين زمان از دوستان خود مىپنداشت و همچنين سيصد نفر پياده نظام سنگين اسلحهء يونانى را به منزلهء گارد همراه ببرد . چندى بعد در سال 404 ق . م داريوش درگذشت . شاهزادهء بلندپرواز آرزوى احراز تخت پادشاهى را در سر داشت ، و مادرش پريزاد نيز كوروش را كه فرزند محبوبش بود در اين قصد و خيال تشويق ميكرد . اما مراد كوروش حاصل نشد زيرا برادرش آرساك كه مسنتر بود جانشين پدر و به اردشير شاه ملقب گشت . از قرار معلوم الكبيادس به راز قلبى كوروش در احراز مقام پادشاهى ايران پى برده بود و درصدد افتاد از طريق ساتراپ نشين فرنهباز به دربار برود و نقشهء محرمانهء كوروش را به عرض شاه برساند . اما فرنهباز كه خود بر آن سر بود كه اين خبر سرى را بپادشاه برساند و كسب تقرب و افتخار كند الكبيادس را كه نزد او پناهنده ميزيست به قتل رسانيد ، هرچند كه اين موضوع علت واقعى قتل نبوده است . بارى فرنهباز قصد توطئهء كوروش را بشاه اطلاع داد . ترديدى نيست كه تيسافرن هم پادشاه را نسبت به برادرش بدگمان كرده بود . گزنفون و حتى كنزياس اين نسبت را بهتانى محسوب داشتهاند . اما پلوتارك مىنويسد كه كوروش در حين اجراى مراسم تاجگذارى برادر خود در معبد پاسارگاد ، قصد نابودى او را داشته و آن توطئه به وسيلهء تيسافرن كشف و كوروش دستگير شد . بنابر قول ژوستن او را به زنجير طلا كشيدند و هنگامى كه براى اعدامش مىبردند مادر نوميد بازوان در گردن فرزند دلبند انداخت و به شيون و زارى پرداخت و با زحمت بسيار توانست فرمان عفوش را بگيرد و حتى مقرر شد كوروش به