گزنفون ( مترجم : رضا مشايخى )

53

كورشنامه ( فارسى )

مىكنند و تو در سر صف هستى و بزرگ‌ترين قطعهء گوشت نصيب تو خواهد شد . » در همين وقت سيّمين دور كه آخرين دور بود شروع شد و بعد از من قطعهء بزرگى برگرفت . اما به محض اين كه نفر بعدى او قطعه‌اى به دست گرفت و آن را بزرگ‌تر از آن خويش تشخيص داد ، قطعهء خود را در ظرف گذاشت تا قطعهء بزرگ‌ترى بردارد . آشپز به هواى اين‌كه او سهمى نمىخواهد ، گذشت . ولى آن مرد به اندازه‌اى برآشفت كه غذايى را كه در نزدش بود به زمين ريخت . سرجوخه‌اى كه نزد او بود از اين واقعه به خنده افتاد . من شروع به سرفه كردم ، زيرا نمىتوانستم از خنده خوددارى كنم . اين است اى كورش ، تربيت و طرز رفتار رفقاى ما در مجامع . » حضار از شنيدن اين سرگذشت بسيار خنديدند و يكى از سركردگان گفت : « معلوم مىشود هم‌قطار من سروكارش با مرد خشن ناراحتى افتاده است . پس از اين‌كه به ما دستور دادى كه چگونه بايد افراد را تربيت كرد من هم مانند ساير سركردگان يك رسد را براى خود انتخاب كردم و در تعليم و تربيت آنان كوشيدم . يعنى يك سرجوخه برگزيدم و يكى از جوانان را به وى سپردم و چند نفر ديگر از همان رديف زير دستش قرار دادم و چون فرصت مناسب فرارسيد مقابل سرجوخه ايستادم و امر به حركت دادم . جوانى كه انتخاب كرده بودم از سرجوخه پيش افتاد و با قدم محكم شروع كرد به راه رفتن . من او را فراخواندم و گفتم چه مىكنى ؟ جواب داد به دستور تو پيش مىروم . من گفتم : به تو يك نفر چنين دستورى ندادم بلكه همهء افراد بايد حركت كنند . جوان چون اين بشنيد روى به ساير افراد جوخه كرد و گفت : مگر نشنيديد كه بايد همه با هم حركت كنيم و پيش برويم . به محض شنيدن اين سخن جملگى به حركت آمدند و از مقابل سرجوخه حركت كردند . سرجوخه آنان را فراخواند . ولى جوانان به هم برآمدند و گفتند : به فرمان چه‌كس بايد رفتار كرد . يكى دستور پيش‌روى مىدهد ، ديگرى فرمان توقف . من وارد معركه شدم و گفتم بايد از آن‌كس كه پيشاپيش شماست سرمشق بگيريد و دنبالش برويد . در همين اثنا شخصى كه عازم پارس بود نزد من آمد و درخواست كرد نامه‌اى را كه به يكى از رفقا مىبايستى بنويسم به او بدهم كه با خود ببرد . من از سرجوخه كه مىدانست آن نامه را كجا گذارده‌ام تمنا كردم به محل برود و آن نامه را بياورد . سرجوخه دويد . جوان در تعاقب سرجوخه شروع به دويدن كرد . نفر سيّمى با شمشير و سپر خود در پى او دويد ، تا چشم باز كردم همهء افراد جوخه در تعاقب سرجوخهء خود قدم به دويدن گذاردند و كمى بعد جملگى با نامه مراجعت كردند و به اين ترتيب افراد اين جوخه فرمان‌بردار تو شدند . » جملهء حضار از شنيدن اين سرگذشت و نامه‌اى كه با اين تفصيل آورده شد خنديدند . ولى كورش به ميان آمد و گفت : « عجب مردان مطيع و بانظمى در اردوى خود جمع كرده‌ايم ، يكى با قطعه گوشتى مسرور مىشود و دسته‌اى ندانسته و نفهميده به دنبال آوردن نامه‌اى مىروند . من