گزنفون ( مترجم : رضا مشايخى )

25

كورشنامه ( فارسى )

چون ديد كه اقوامش لبان كورش را مىبوسند خود را به كنارى كشد و چون همه رفتند خود را به كورش رسانده گفت : « اى كورش ، پس من يگانه خويش تو هستم كه هنوز نمىشناسى ؟ » كورش گفت : « چه‌طور ، مگر تو هم از اقوام من هستى ؟ » گفت : « بلى » . كورش پرسيد : « پس بدين‌سبب بود كه مدتى مرا خيره‌خيره نگاه مىكردى ؟ چه بارها تو را ديده‌ام كه به من خيره شده‌اى و نگاه مىكنى . » او در پاسخ گفت : « بلى ، بارها مىخواستم خود را به تو برسانم ولى شرمسارى مانع شد . » كورش گفت : « اگر از اقوام منى نبايد شرمسار باشى . » كورش اين بگفت و لبان خود را پيش برد كه ببوسد . مرد مادى چون بوسه‌اى از دهانش گرفت گفت : « آيا نزد پارسىها هم رسم است كه خويشان اين‌گونه يك‌ديگر را مىبوسند ؟ » كورش در جواب گفت : « بلى ، مخصوصا چون مدتى يك‌ديگر را نديده باشند يا بخواند يك‌ديگر را وداع گويند . » مرد بيگانه گفت : « پس بوسهء ديگرى ارزانى دار زيرا من مىخواهم با تو وداع كنم . » كورش بوسهء ديگرى به او داد و يك‌ديگر را ترك گفتند . كمى گذشت ، آن مرد مادى شتابان خود را به كورش رساند . كورش گفت : « آيا مىخواستى سخنى بگويى و آن را فراموش كرده‌اى ؟ » گفت : « نه ، پس از مدت‌ها مفارقت حالا خود را به تو رساندم . » كورش جواب داد : « پس از اندك مفارقت ؟ زيرا چندلحظه پيش تو را وداع گفتم . » مرد مادى گفت : « مگر نمىدانى كه يك چشم برهم زدن دورى از تو در فكر من مدت‌ها طول مىكشد ؟ » كورش تبسمى كرد و در حين وداع گفت كه « غم مخور زيرا در اندك مدتى مراجعت خواهم كرد . آن‌گاه با فراغ بال مرا خواهى ديد بدون اين‌كه چشم برهم زنى . »