گزنفون ( مترجم : رضا مشايخى )

16

كورشنامه ( فارسى )

شد پدربزرگم را خدمت خواهم كرد . » مادرش سؤال كرد : « چون معلمين تو در آنجا هستند ، درس عدالت را چگونه فراخواهى گرفت ؟ » كورش جواب داد : « مادر ، من از عدالت به خوبى آگاهم . » مادرش گفت : چه‌طور ؟ كورش جواب داد : « زيرا معلمم چون ديد در اجراى عدالت مهارت دارم قضاوت كار ديگران را به من واگذار مىكرد ، حتى روزى كه خوب از عهدهء قضاوت برنيامدم تنبيهم كرد . شرح واقعه بدين‌قرار بود : طفل بزرگى بود كه لباس كوتاهى بر تن داشت و چون طفل كوچكى را ديد كه رداى فراخى بر تن داشت ، آن را از تنش خارج كرد و لباس خود را بر تن او پوشاند . معلمم مرا مأمور كرد عمل اين طفل را قضاوت كنم ، من هم فتوا دادم كه بهتر است هر كدام لباسى را كه به فراخور اندامشان باشد بر تن داشته باشد . معلمم برآشفت و مرا تنبيه كرد و گفت : اين قضاوت در موردى صحيح است كه تناسب لباس با اندام پوشندهء آن مطرح باشد . اما چون بايستى حكم كنى كه از آن دو نفر كدام يك استحقاق تملك لباس را دارند ؛ آن‌كه به زور از ديگرى گرفته يا آن‌كه آن را خريده و بر تن داشته است ، حكمت خطاست . زيرا عدالت آن است كه به مقتضاى قانون و حق باشد و هرچه از راه حق منحرف شود ستم و بىعدالتى است . و قاضى عادل آن است كه فتوايش به اعتبار قانون و مطابق حق باشد . از آن تاريخ ، مادر ، من به مفهوم عدالت پى بردم و اگر نقصانى در اين باب باشد پدربزرگم مرا يارى خواهد كرد . » مادرش گفت : « بلى ، اما آنچه در نظر پدربزرگت عين عدالت است معلوم نيست در نظر پارسىها عدالت باشد . او ارباب مطلق مادىها است و حال آن‌كه در نزد پارسىها مساوات در برابر قانون را عدالت مىنامند . رفتار پدرت سرمشقى است از اين عدالت . آن‌چه را مملكت خواهان است همان مىكند و هرچه نهى شده است از آن احتراز مىجويد . او در كارها از قانون پيروى مىكند نه از هواى نفسانى . اگر مىخواهى كه در مراجعت به مملكت خود در زير ضربه‌هاى تازيانه هلاك نشوى ، از پدربزرگت ستم‌پيشگى نياموز و بپرهيز از آن‌كه براى خود بيش از ديگران سهمى قابل شوى . » كورش جواب داد : « مادر ، مگر نمىبينى چگونه پدرت به ديگران تعليم مىدهد كه بايد به كم بسازند و در پى سهم بيشترى نروند . مگر نمىبينى كه مادىها را عادت داده است كه به اندك چيزى قناعت نمايند ؟ خاطرت جمع باشد ، پدرت نه تنها به من ، بلكه به هيچ‌كس اجازه نخواهد داد كه بيشتر از آنچه لازم است سهمى بخواهند . »