گزنفون ( مترجم : رضا مشايخى )
14
كورشنامه ( فارسى )
سرانگشت جام را از مى ناب پر مىكرد و با تردستى و مهارت بهطورى نزد شاه عرضه مىداشت كه به راحتى آن را مىتوانست بهدست بگيرد و بنوشد . كورش جواب داد : « پس اجازه بده ساكاس « 1 » جام را به من واگذارد تا خدمتش را انجام دهم . » آنگاه كورش جام را بهدست خويش گرفت و آن را به همان قرار كه ساقى رفتار مىكرد و ديده بود خوب بشست ، سپس همان قيافه را به خود گرفت و جام را از شراب پر كرد و با ادب و احترام بسيار بهدست پدربزرگ خوش تسليم كرد و آستياژ و مادرش به قهقهه خنديدند و مسرور شدند . كورش نيز خنديد و خود را به دامان پدربزرگ خويش انداخت و رويش را بوسيد و گفت : « اى ساقى ، كار تو تمام است ، من جاى تو را خواهم گرفت و از تو بهتر ساقىگرى مىكنم و خود نيز شراب نمىنوشم . » در واقع رسم بود كه ساقيان شاه جرعهاى از جام برمىگرفتند و در كف دست چپ خود مىريختند و مىنوشيدند تا اگر احيانا در آن زهرى باشد خود مسموم شوند و جان پادشاه به سلامت بماند . اين بود كه آستياژ مذمتكنان رو به كورش كرد و گفت : « بسيار خوب ، اگر تو به اين خوبى ساقى مرا تقليد مىكنى پس چرا قبلا از جام من ننوشيدى ؟ » طفل جواب داد : « براى اينكه مىترسيدم در آن زهر ريخته باشند ، يعنى روزى كه به مناسبت عيد تولدت درباريان را به ضيافت دعوت كرده بودى ، خوب به خاطرم هست كه ساقىات در جام شراب زهر ريخته بود . » آستياژ گفت : « چگونه به اين امر پى بردى ؟ » كورش پاسخ داد : « زيرا ديدم جسم و جانتان هردو از اختيارتان خارج شده بود و كارى مىكرديد كه اگر از ما كودكان سر مىزد ، ما را ملامت مىكرديد ، همه با هم نعره مىكشيديد ، هيچيك نمىفهميديد چه مىگوييد و سخن ديگرى را درك نمىكرديد . هركس به صورت كريه آواز مىخواند و ديگران بدون اينكه بدانند چه مىخواند صوتش را تمجيد مىكردند . هريك از حضار از زور بازوى خود داستانها نقل مىكرد ولى چون مىخواست بايستد تا به آهنگ ساز برقصد ، قادر نبود بر پاى خود قرار گيرد و نقش بر زمين مىشد . شما كه پادشاه مملكتى هستيد بهكلى خود را فراموش مىكرديد و ديگران كه رعاياى شاه بودند هرچه بر زبانشان مىآمد مىگفتند و آنوقت بود كه من درك كردم مساوات در گفتار كدام است . زيرا دقيقهاى آرام نمىگرفتيد و پىدرپى حرف مىزديد . » آستياژ سؤال كرد : « مگر پدرت وقتى شراب مىنوشد سرمست نمىشود ؟ » طفل جواب داد : « نه ، هيچوقت . » شاه پرسيد : « پس چه مىكند ؟ » كورش جواب داد : « تشنگىاش فروكش مىكند ولى حالش دگرگون نمىشود ، علتش اين است كه او ساقى ندارد كه برايش شراب در جام بريزد . » آنگاه مادرش رو به طفل نمود و گفت : « چرا اينچنين به جنگ ساقى رفتهاى ؟ » كورش جواب داد : « زيرا من از او بيزارم ، چند دفعه كه مىخواستم به ديدار پدربزرگم بروم مرا مانع شد . حال پدربزرگ ، رخصت ده كه سه روز اين
--> ( 1 ) . Sacas ، ممكن است ساكاس نام شغل باشد ، همريشه با ساقى .