عباس قديانى

537

فرهنگ جامع تاريخ ايران ( فارسى )

شرعيه ، مفتاح الفلاح ، تشريح الافلاك و خلاصة الحساب ، كشكول ، مثنوى نان و حلوا و مثنوى شير و شكر را مىتوان ذكر كرد . شيخ حسن جورى شاگرد شيخ خليفه آغازگر قيام سربداران . وى از قريه جور از توابع نيشابور بود كه از همان اوان جوانى مريد اهل حق و دوستدار ائمهء اطهار گرديد و در پى تقوى رفت ، وى در اين اوضاع و احوال توسط يكى از شاگردانش به محضر شيخ خليفه راه يافت و شنيد آنچه را به دنبالش بود و شيفتهء وى گرديد و وقتى شيخ خليفه به قتل رسيد وى به عنوان جانشين او به تبليغ برخاست و در اين راه مرارتها كشيد . شيخ حسن چوپانى پسر تيمور تاش پسر امير چوپان سلدوز ، پس از مرگ پدر مدتى متوارى بود در سال 738 ه . ق . شخصى به نام قراجرى را كه به پدرش شباهت داشت انتخاب كرد و مادرش را به عقد او درآورد و اعلام كرد كه او نمرده است و با اين حيله سپاهى گردآورد و به آذربايجان تاخت و متصرفات شيخ حسن ايلكانى را به دست آورد ، ولى قراجرى شيخ حسن را مضروب كرده به تبريز گريخت ، شيخ ساتى بيگ را به ايلخانى برداشت ، و به فرمان او قراجرى را دستگير و اعدام كرد . سال بعد دستگاه او را نيز غارت كرده از ايلخانى برداشت و ديگرى را به جايش گماشت . اين آشوبها خلاصه گريبان او را گرفت و يكى از زنانش او را كشت ( 744 ه . ق . ) . شيخ خسرو شاهى شيخ خسرو شاهى در سلك عمال ماوراء النهر بود . در آن هنگام كه ميان ميرزا ابابكر و ميرزا عمر از ابناى ميرانشاه تيمورى در آذربايجان و عراق اختلاف افتاد ميرزا ابا بكر خزانهء ميرزا عمر را كه در سلطانيه بود غارت كرد . شيخ خسرو شاهى از سمرقند به آذربايجان رسيد و به ميرزا عمر پيوست و منصب وزارت يافت . شيخ خزعل : - خزعل خان شيخ خليفه ( سربداران ) شيخ خليفه مردى پاكيزه روزگار بود از اهالى مازندران كه از همان اوان جوانى به تحصيل علوم دينى و تلمذ نزد شيوخ بزرگ پرداخت . وى قرآن را خوش مىخواند و در تجويد سرآمد روزگار بود . پس چندى را در نزد شيخ بالوى زاهد كه از اقطاب مازندران به شمار مىرفت ، تلمذ و شاگردى كرد . زنجيره مريدى و مرادى شيخ بالوى زاهد به امام جعفر صادق ( ع ) مىرسيد . شيخ خليفه آنچه را كه به دنبالش بود ، در محضر شيخ بالوى زاهد آملى نيافت و لذا تصميم گرفت تا به محضر شيوخ و عرفاى ديگر بشتابد . در اين ايام شيخ ركن الدين علاء الدوله سمنانى جزو شيوخ بزرگ زمان خود بود . شيخ خليفه به محضرش شتافت تا گمشدهء خود را در كنار او بيابد . ليكن آنچه را كه مىجست در محضر او نيافت . چنان كه روزى شيخ علاء الدوله سمنانى از وى پرسيد : « به كدام مذهب از مذاهب اربعه معتقدى ؟ » و شيخ خليفه جواب داد : « اى شيخ آنچه من مىطلبم از اين مذهبها بالاتر است » . و همين جواب كافى بود تا از محضر شيخ علاء الدوله سمنانى نيز خارج شود و به دامن شيخى ديگر از شيوخ زمان - يعنى خواجه غياث الدين هبة الله حموى - در بحرآباد بشتابد . ليكن در بحرآباد نيز به خواستهء خود نرسيد و لذا رخت سفر بربست و در