عباس قديانى

282

فرهنگ جامع تاريخ ايران ( فارسى )

گفته‌اند كه يكى از عمال آنجا نسبت به او بىادبى كرده بود ، او ستيزه آغاز نهاد و به حج رفت ، در بازگشت وى ياران خلف خارجى بر او گرد آمدند چنان كه سپاهى عظيم فراهم آورد و عامل خليفه از بيم او از سيستان گريخت . حمزه مردم سيستان را از اداى خراج به عمال خليفه بازداشت و خود نيز از آنان چيزى نگرفت و از اين هنگام به بعد خراجى از سيستان به بغداد فرستاده نشد . از اين پس حمزه با على بن عيسى عامل خراسان و سرداران او جنگهاى بزرگ كرد و كرمان و خراسان و سيستان را بر خليفه و عمال او تباه نمود ، چندان‌كه على بن عيسى از هارون مدد خواست و خليفه ناگزير خود به سال 192 هجرى به خراسان رفت و با آنكه نامه‌اى مبنى بر امان به حمزه نگاشت او حاضر به مصالحه نشد . دلاوريهاى حمزه آذرك كه سالها بيم و وحشت در دل خليفه افكنده بود گويا منشأ داستان معروف ( امير حمزه ) شده باشد . به‌طورى كه عموم مورخان نوشته‌اند . بسيارى از ياران وى در اين قيام ايرانيان بودند . نكتهء جالب‌توجه آن است كه در قيام اين خوارج ايرانيان كه از دستگاه خلافت ناراضى بودند با عربان همداستان مىشدند و هرگز ملاحظه برتريهاى نژادى در ميان نبود خاصه كه بيشتر خوارج لازم نمىدانستند خليفه مسلمانان از عرب و قريش باشد و همين امر موجب انتشار مبادى و تعاليم آنها در ميان ايرانيان بود . عمال خليفه با آنكه بارها در برابر وى به زانو در آمدند هرگز از تعقيب وى نمىآسودند . جنگهاى بسيار رخ داد و شهرها چندين بار دست‌به‌دست گشت . در اين‌گونه حوادث هردو طرف خشونت و قساوت بسيار نشان مىدادند . خوارج در شهرها و قريه‌ها بر هيچ كس ابقاء نمىكردند ، حتى كودكان دبستان را نيز با معلم در مسجدها محصور مىكردند و مسجد بر سر ايشان فرو مىآوردند . در بعضى جاها نيز خانه‌ها را آتش مىزدند و مردى را بر دو درخت كه به هم مىآوردند مىبستند و سپس آن دو درخت را مىگشودند تا پاره‌اى از آن بر هر درختى بماند . خليفه و يارانش را بلكه هركس را نيز كه راضى به حكم خليفه بود كشتنى مىدانستند . جور و بيداد بىاندازهء على بن عيسى مردم خراسان و نواحى مشرق ايران را چنان برآشفته بود كه به آسانى آرام و سكون نمىپذيرفتند . اين موج طوفان‌خيز خشم و سركشى كه در خراسان و سيستان و كرمان مىجوشيد بغداد را به سختى تهديد مىكرد و خليفه نيز خود مايه اين همه نارضاييها را كه بيداد على بن عيسى و سرداران وى بود مىدانست و نمىخواست چارهء درستى براى آن بجويد . در نامه‌هايى كه از گرگان به عنوان امان‌نامه و اتمام حجت براى حمزه فرستاد مىتوان اين نكته را به خوبى دريافت . جوابى نيز كه حمزه به وعد وعيدهاى خليفه داد ، نشان مىدهد كه خشم و نارضايى مردم از عمال خليفه تا چه‌اندازه موجب اين‌گونه طغيانها و سركشيها بوده است و مخصوصا از آن به خوبى برمىآيد كه اين خشم و نارضايى براى فرقه‌هاى نظير خوارج تا چه‌اندازه نقطهء اتكاء مناسبى بوده است . در اين نامه حمزه به خليفه چنين نوشته است كه : ( آنچه از جنگ من با كارگزارانت به گوش تو رسيده است نه از آن است كه من در ملك با تو سر منازعه دارم يا رغبتى به دنيا در دلم باشد كه بدين وسيله بخواهم بدان دسترس يابم ، و در اين كار برترى و نام و آوازه نيز نمىجويم ، حتى با آنكه بد سيرتى عمال تو در رفتار با كسانى كه تحت حكم و ولايتشان هستند بر همه آشكار است و