أمير صدر الدين ابراهيم امينى هروى
61
فتوحات شاهى ( تاريخ صفوى از آغاز تا سال 920 ه . ق ) ( فارسى )
آن درارى بحر كامكارى را حربا او صلحا ، طوعا او كرها به دست آورده به مملكت فارس برده ، چون لآلى شاهوار در صدف قلعهء اصطخر گرفتار گرداند . و چون آن امير و لشكر به حدود اردبيل رسيدند ، غازيان وقت خود را مقتضى مقاتله نديدند و رخت اقامت خود را به پايمردى هزيمت به وادى سلامت كشيدند . لا جرم سلطان على پادشاه ، توكّل بر الطاف حضرت إله نموده سر فلكفرساى در كمند حكم و رأى ايشان درآورده ، والدهء ماجده حليمه بيگى آغا و برادران نامدار را همراه داشته و از آن ديار غربت اختيار كرد . و موكّلان آن فرقهء بزرگوار به حراست ايشان مشغول بوده كواكب آسمان اكرام و اعزاز را به مملكت شيراز رسانيده به منصور بيك پرناك 24 سپردند و روى توجّه به جانب پادشاه خود آوردند . منصور بيك حسب الحكم ايشان را به قلعهء [ 76 ] اصطخر فرستاد و مجموع برادران را در مسكن اندوه و محن منزل داد « 1 » . و لقد احسن من قال . مرد به زندان شرف آرد به دست * يوسف از آن روى به زندان نشست قدر دل و پايهء جان يافتن * جز به رياضت نتوان يافتن آرى تا قطرهء باران نيسان از نشيمن خود كه پردهء ابر درافشان است مفارقت اختيار ننمايد و از آسمان به زمين نيامده در حبس صدف نپايد ، سرافرازان تخت سلطنت را درّة التاج نشود و تا ابريشم مدّتى در درون كرم ورق و آن تنگناى حبس و زندان مطلق از حال به حال نگردد ، در بازار امتعه قيمت و رواج نيابد . غنچه را تا چندگاه در محبس چوب خشك منزل ندهند ، رخسارش را به گلگونهء صفا و طراوت نيارايند و در جيب بىعيبش رايحهء مشك وديعت ننهند . دانه تا همنشينى خاك اختيار نكرد ، به خرّمى و دلگشايى « 2 » سر بر نياورد . يوسف صدّيق تا در چاه بىروى و راه « وَ أَلْقُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ » « 3 » اسير نگرديد ، كمند ارادت ازلى او را بيرون نياورده بر تختگاه « آتيناه الملك » « 4 »
--> ( 1 ) . تاريخ ايلچى نظامشاه ، ص 4 : « بعد از واقعهء سلطان حيدر ، شاهزادگان آن حضرت را به فرمان يعقوب سلطان از اردبيل به جانب اصطخر فارس نقل كردند و مدّت چهار سال و نيم در آن حصار محبوس بودند » . ( 2 ) . و : « دلگشايى » ندارد . ( 3 ) . يوسف ( 12 ) آيهء 10 . « در عمق تاريك چاهش بيفكنيد » . ( 4 ) . ترجمه : « به او پادشاهى داديم » .