ميرزا حسن حسينى فسايى
1306
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
[ 24 ] - بلوك خورموج « 1 » ناحيهاى از دشتستان است . [ 25 ] - بلوك خير ناحيهاى از اصطهبانات است . [ 26 ] - بلوك داراب « 2 » كلمه « دار » در لغت عجم به معنى « پرورنده » است ، پس داراب يعنى پرورندهء آب « 3 » و اين بلوك را به اين نام گفتهاند براى فراوانى چشمههاى آب گوارا و رودخانههاى بسيار و اين بلوك را دارابجرد كه در اصل داراب گرد است نيز گويند براى آنكه در شاهنامه فرموده است اين شهر را داراب كيانى پسر بهمن كه هم مادرش دختر بهمن بود ، بساخت و گرد به معنى « شهر » باشد و « جرد » معرب آن است و چون هماى دختر بهمن داراب را بزاد در صندوقش گذاشت [ و ] بر روى آب فرات روانهاش داشت و به اين جهت او را داراب گفتند و اين بلوك از گرمسيرات فارس است ميانه مشرق و جنوب شيراز ، درازى آن از « لاى زنگو » تا « دبران » 17 فرسخ ، پهناى آن از « على آباد بختاجرد » تا « گرم آباد خسو » 8 فرسخ ، محدود است از جانب مشرق به بلوك سبعه و از شمال به بلوك نيريز و اصطهبانات و از مغرب به بلوك فسا و نواحى جهرم و از جانب جنوب به نواحى لارستان . شكار داراب ، بز و پازن پازهرى و قوچ و ميش كوهى و آهو و خوك داراب بيشتر از جاهاى ديگر فارس باشد و كبك و تيهو و دراج و قمرى و بلدرچين و در زمستان هوبره و چاخرق و مرغابى . كشت و زرعش ، گندم و جو و باقلا و خشخاش و شلتوك و پنبه و كنجد و ذرت و تنباكو و نخود و ماش ، آب اين بلوك از چهار رودخانه كوچك است كه هر يكى را آب رودى گويند و هريك چندين ده و مزرعه را آب دهد و آب همهء آب رودها ، شيرين و گواراست : اول : آب رود « رودبار » است كه چشمه آن از « ايج » اصطهبانات برخاسته ، از « تنگ شهباز » گذشته داخل جلگاه داراب گردد .
--> ( 1 ) . ر ك : آثار شهرهاى خليج فارس ، ص 210 . ( 2 ) . در حدود العالم ، ص 134 : ( داراگرد ) : ( شهرى است خرم و آبادان و بسيار خواسته و هوائى بد و از وى موميائى خيزد كه به همه جهان جائى ديگر نبود و اندر نواحى وى كوههاست از نمك سپيد و سرخ و زرد و هر رنگى و از او خوانها كنند . . . ) در شاهنامه فردوسى ، ج 6 ، ص 374 ، چاپ مسكو ، بناى اين شهر به داراب نسبت داده شده است . و چنين است در بلعمى ، ( ص 82 ، چاپ مشكور ) ، و مجمل التواريخ و القصص ، ص 29 ، و غرر اخبار ملوك الفرس ، ترجمه هدايت ، ص 184 ، فارسنامه ابن بلخى ، ص 55 ، و نزهة القلوب ، ص 124 و 139 . ( 3 ) . مرحوم بهار درباره اين وجه تسميه مىنويسد : ( شهرت دارابجرد كه تصور شده است از لفظ ( دارآب ) و ( گرد ) مشتق است ناصواب است چه آن نام در اصل ( دارابادگرد ) است كه بعدها ( دارابگرد ) و ( دارابجرد ) شده است . ( بهار و ادب فارسى ، ص 224 ) .