ميرزا حسن حسينى فسايى
1271
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
سيبويه « 1 » : استاد علماى علم نحو و لغت عرب ، در كتاب ابن خلكان نوشته است : كسى مانند سيبويه كتابى در علم نحو ، ننوشته است و تمام كتابهاى علماى نحو ، عيال كتاب اويند ، قصه مباحثه سيبويه و كسائى نحوى در مجلس محمد امين پسر هارون الرشيد خليفه عباسى در مسئله زنبوريه در كتابهاى نحو و تواريخ ، مشهور است و كنيه سيبويه ، ابو بشر است و نامش عمرو بن عثمان بن قنبر و سيبويه به معنى سيب كوچك است كه در اصل « سيبو » بود و « يه » را بر او افزودند و در فارس در آخر هر كلمه كه واو ساكن باشد لفظ « يه » را بيفزايند چنان كه بندر « عسلو » را « عسلويه » و « حسنو » را « حسنويه » گويند در كتاب مزارات شيراز نوشته است : قبرش در قبرستان باهليه شيراز است . و مانند ابو مغيث حسين بن منصور حلاج بيضاوى « 2 » : در كتاب ابن خلكان نوشته است : حسين بن منصور حلاج از اهل بيضاى فارس است ، در عراق عرب نشوونما كرده ، بزرگان را ملاقات نموده ، منشأ امور غريبه گرديد و مسلمانان در سر او متحيرند ، بعضى او را تكفير كرده ، مرتدش دانند و جماعتى او را بزرگ دانسته ، از موحدين حقش شمارند و ابو حامد غزالى در كتاب مشكوة الانوار ، فصل طويلى در حال او نوشته و الفاظى را كه او گفته و گوش مسلمانان از شنيدن آن انكار داشته ، تأويل نموده ، اعتذار فرموده است و به وجوه حسنه پرداخته است ، در اول حال اظهار زهد و كرامت مىنمود و ميوههاى زمستانه را در تابستان و ميوههاى تابستانه را در زمستان به مردم مىداد و دو دست را در هوا برده ، پر از دراهم شده ، بر هر درهمى « قُلْ هُوَ اللَّهُ » نوشته اظهار مىنمود و مردمان را خبر از آنچه در خانه « 3 » خود خوردند و كردند مىداد و ما فى الضماير مردم را مىگفت و خلقى بسيار بر او مفتون شدند و اختلاف در او مانند اختلاف در حضرت مسيح ( ع ) در ميانه مردم پديد آمد و بسيارى از فقها ، فتوى قتل او را نوشتند و در وقت فتوى به فقها مىگفت خون مرا مباح مدانيد كه اعتقادم جز اعتقاد مسلمانان نيست ، كسى گوش به سخنانش نكرده ، صورت فتوى را به مقتدر خليفه عباسى رسانيدند در جواب نوشت آنچه را فقها ، فتوى دادهاند معمول داريد ، پس او را هزار تازيانه زدند ، پس چهار دستوپاى او را بريده ، جسدش را بسوختند و خاكسترش را در دجله بغداد بريختند و سرش را بر جسر گذاشتند و اين جمله در سال 306 از هجرت اتفاق افتاد . و نيز در كتاب ابن خلكان نوشته است او را براى آن حلاج گفتند كه روزى بر دكان حلاجى نشست و دكاندار را فرمانى بداد و دكاندار متعذر « 4 » به شغل خود گرديد حسين بن منصور به او گفت تا به فرمان من ميروى و بازمىگردى شغل خود را به من ده كه از حلاجى اطلاعى دارم و دكاندار از پى كار او برفت و چون بازگشت تمام پنبههاى « 5 » دكان خود را
--> ( 1 ) . درباره زندگى و آثار او مراجعه شود به كتاب ( 25 مقاله تحقيقى فارسى درباره سيبويه ) به اهتمام استاد محترم دكتر محمد حسين اسكندرى استاد دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه شيراز ، انتشارات دانشگاه شيراز ، 1354 . ( 2 ) . آثار العجم ، ص 337 درباره حلاج رجوع شود به قوس زندگى منصور حلاج از لوئى ماسينيون ترجمه دكتر روان فرهادى ، حلاج ، على مير فطروس ، بلوغ دروغ ، مهدى چهلتنى . ( 3 ) . در متن : ( خوانه ) . ( 4 ) . در متن : ( مصعذر ) . ( 5 ) . در متن : ( پنبهاى ) .