ميرزا حسن حسينى فسايى

1175

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

از در دوست چه گويم به چه عنوان رفتم * همه شوق آمده بودم همه حرمان رفتم منم آن يوسف آواره كه نارفته به مصر * تا برون آمدم از چاه ، به زندان رفتم ز مير قافله گاهى تغافلى شرط است * كه بىنصيب نمانند قاطعان طريق چون زخم تازه دوخته از خون لبالبم * اى واى اگر به شكوه شود آشنا لبم عمرى گذشت و گفت‌وشنو با تو رو نداد * اى بىنصيب گوشم و اى بينوا لبم عادت عشاق چيست ؟ مجلس غم داشتن * حلقهء ماتم زدن ، شيون هم داشتن چمنى ديد و هوائى « 1 » خوش و پروازى كرد * كبك مسكين چه خبر داشت كه شهبازى هست عفت شيرازى « 2 » : نام او سكينه بيگم ، شرح حالش را در محلهء سردزك گفته شد . شيخ على زين الدين شيرازى : معاصر خواجه حافظ ( عليه الرحمه ) است : از سر عشق بىخبرى ، حال ما مپرس * ما غرقه گشته‌ايم و تو دريا نديده‌اى غياث حلوائى شيرازى « 3 » : ديدم به خواب خوش كه به من داد ساغرى * تعبير قتل ماست كه پيمانه پر شده است غيرتى شيرازى « 4 » : به چه انديشه‌ام از خاطر ناشاد روى * چه به خاطر گذرانم كه تو از ياد روى فارغى شيرازى « 5 » : از سادات است . مادام عمر نديم سلطان بود . اى چشم جهان‌بين مرا نور از تو * ايام مرا ساخته رنجور از تو دورى تو كرده است بيمار مرا * نزديك به مردن شده‌ام دور از تو فتح اللّه شيرازى « 6 » : اسمش حكيم شاه فتح اللّه ، در حكمت يگانه بود ، در هندوستان بمرد . مى از خم معرفت چشيدن مشكل * وز هستى خويشتن بريدن مشكل تحقيق نكات اهل عرفان آسان * اما به حقيقتش رسيدن مشكل

--> ( 1 ) . در متن : ( هواى ) . ( 2 ) . ر ك : دانشمندان و سخن‌سرايان فارس ، ج 3 ، ص 647 . ( 3 ) . مشهور به ( غياثا ) فرزند صافى از شعرا و عرفاء قرن 11 هجرى است در سال 1030 از شيراز به اصفهان رفت و با شعرا و ادباء آن شهر مانوس شد و در دار الشفاء شهر كه قرب قيصريه بوده حجره‌اى در طبقه فوقانى گرفته ، متوطن شد و در اواخر عمر به مرض آبله مبتلى و كور شد و شبى از بام بيفتاد و دار فانى را بدرود گفت ، محتملا در حدود سال 1040 . ر ك : نصر آبادى ، ص 238 . ( 4 ) . ر ك : دانشمندان و سخن‌سرايان فارس ، ج 4 ، ص 18 ، كه مطالبى درباره او از هفت اقليم و تذكره خير البيان نقل مىكند . ( 5 ) . ر ك : دانشمندان و سخن‌سرايان فارس ، ج 4 ، ص 46 . ( 6 ) . ( مجالس اكبر شاه و فيضى دكنى با او از دوستان ) ص 391 رياض العارفين .