ميرزا حسن حسينى فسايى
993
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
دختر ميرزا عبد الرحيم نام شاعر شيروانى « 1 » را بگرفت و پدر بزرگوارم حضرت وصال در سال 1197 از آن دختر به عرصه وجود آمد و مدتى نگذشته كه ميرزا اسمعيل بدرود زندگانى را نمود و ميرزا عبد الرحيم ، حضرت وصال را كه دخترزاده او بود تكفل نمود و بعد از دو سال وفات يافت ، پس ميرزا عبد اللّه نام ، خالوى حضرت وصال كه خطى وسط داشت و به نوشتن قرآن معيشتى مىنمود ، آن حضرت را تكفل فرمود و چون به سن تميز رسيد ، طبعش به درويشى و فقر مايل گرديد و پيوسته در طلب مردى كامل بود ، پس به مصداق من طلب شيئا و جد وجد و من قرع بابا و لج و لج « 2 » ، مشيت ازلى و هدايت لم يزلى او را به فيض خدمت شيخ العارفين و قطب - السالكين ، مظهر انوار الهى و مظهر اسرار خدائى ، پير روشن ضمير ، سبد حسينى بزرگوار ميرزا - ابو القاسم مشهور به « سكوت » « 3 » رسيده ، به سعادت صحبت و فيض خدمتش مستسعد گرديد . قدس - اللّه روحه . و پيوسته سلاطين و ابناى ملوك و بزرگان به صحبت حضرت وصال ، راغب و منادمتش را طالب بودند و آن جناب به انحاء شتى معذرت مىخواست ، اگر كسى ديوان قصائد آن بزرگوار را ملاحظه كند ، به ظاهر چنين داند ، كه مداح سلاطين بوده و شاعرى را شعار خود فرموده است و در واقع چنين نيست بلكه محض آزمايش طبع بوده ، براى آنكه بيشتر آنها به نظر « 4 » ممدوح نرسيده است و آن جناب را همتى بلند و طبعى ارجمند بود ، مدار معيشت عيال را از كتابت كلام اللّه مجيد معين فرموده بود « 5 » و قناعت و گوشهگيرى را بهترين نعمتى و نيكوترين دولتى داشتى ، همواره با فرزندان به طريق اندرز فرمودى كه شعر نيكو صنعتى است و شاعرى زشت حرفتى ، چه آن بحرى از دانش و فنى از حكمت است و اين نوعى از سؤال و قسمى از كديت ، الا آنكه شاعران به نظم سؤال كنند و گدايان به نثر دريوزه نمايند ، هرگز هجا و هزل نفرمود و مگر دو سه قطعه به طريق طيبت كه آنها را در ديوان خود ثبت نفرمود و از غايت شهرت در السنه و افواه بيفتاد . « 6 » در آموختن فنون شعر و انواع كمالات و تعليم به هيچوجه مضايقه نفرمود و شاگردان فقير مفلوك را با ابناء ملوك فرق ننهادى و فرزندان خويش را بر دوستان درويش ترجيح ندادى ، دو روز از ايام هفته معين بود كه اوقات شريف را بر تربيت و تعليم كافه مردمان وقف فرمود ، هركس زودتر آمد ، برتر نشست و بيشتر به كار او پرداخت . هيچگاه به امر معاش نپرداختى و خواهش ننمودى ، هرچه آماده گرديد ، تناول فرمودى و هر جامه كه دوختندى
--> ( 1 ) . گلشن وصال ، ص 22 . ( 2 ) . در متن : ( لج ) . ر ك : امثال و حكم دهخدا ، ص 118 و 1744 و 1746 . ( 3 ) . از عرفاء قرن سيزدهم كه وصال در مرگ او كه در سال 1238 اتفاق افتاد اين ماده تاريخ را گفته است : رفتى ز جهان اى تو جهانبين همه را * اى كرده خداشناسى آئين همه را غمديده وصال سال تاريخ تو گفت * ( بر بست فلك ديده حق بين همه را ) - 1238 و در همين كتاب ماده تاريخ فوت او ( هو الذى لا يموت ) است كه 1239 مىشود ، اما وصال تاريخ مرگ او را به عربى سال 1239 ، آورده است . ( 4 ) . در متن : ( منظر ) . ( 5 ) . گلشن وصال ، ص 24 . ( 6 ) . از آثار وصال است : كتابى در حكمت و كلام به نثر و نظم ، كتابى در گفتار حكيم فارابى در علم موسيقى ، كتابى در ادبيات و قوانين عروض ، كتابى در تفسير احاديث قدسى به نظم و نثر به نام سفينه ، كتاب صبح وصال به شيوهء گلستان ، نظم قسمتى از خسرو شيرين وحشى بافقى ، منتخبى از مقالات زمخشرى ، بزم وصال .