ميرزا حسن حسينى فسايى

967

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

نصير الملك ميرزا حسن على خان . در سال 1237 در شيراز متولد گشته ، در مبادى عمر ، كمالات لايقه و محاسبات دفترى و خط تحرير و سياق ، بياموخت . از مبادى عمر تاكنون ، خانه‌نشين نگشته ، تمام اوقات ، به ايالت و حكمرانى نواحى فارس برقرار بوده و هست . اگر از ايالت لارستان منعزل شده ، به حكومت كوه گيلويه سرافراز بود و اگر از كوه گيلويه صرف‌نظر مىنمود به حكمرانى بنادر و سواحل درياى فارس برقرار مىشده و تاكنون اولاد ذكورى براى او نيست و از مآثر او مسجد حاجى نصير الملك است كه شرح آن در ذيل مساجد شيراز بيايد و خانه او در محله اسحق بيگ است ، به مناسبت سلسله ، او را در محله بالا كفت گفته‌ايم . پسر چهارم حاجى ميرزا على اكبر قوام الملك است : امير اعظم ، مؤسس مبانى مجد و كرم ، جامع آيات افتخار ، رافع رايات اقتدار : جناب جلالت مآب ميرزا على محمد خان قوام الملك . در سال 1245 در شيراز متولد گشته ، در ظل تربيت والد ماجد خود ، تحصيل كمالات مراتب و مردمدارى را نمود و در سال 1268 به حكومت نواحى كازرون ، مأمور گرديد و در سال 75 [ 12 ] به ضابطى جهرم و بلوك بيدشهر و جويم ابى احمد « 1 » برقرار آمد و در سال 78 [ 12 ] محال داراب را به ضميمه حكومت ايلات خمسهء اينالو و باصرى و بهارلو و عرب و نفر ، از امناى دولت جاويد عدت در مدت ده سال تمام ، از قرار سالى به مبلغى به مقاطعه قبول نمود ، پس در آبادى نواحى داراب و انتظام ايلات خمسه ، نهايت كوشش را به عمل آورده ، به اندك زمانى ، شوريدگى ايلات را به انتظام و خرابى داراب را به آبادى ، رسانيد و به منصب سرتيپى اول نظام سرافراز گرديد و در سال 82 [ 12 ] كه سال وفات والد ماجدش بود ، به لقب جليل « قوام الملك » قرين افتخار آمد و در سال 94 [ 12 ] ايالت خطه لار و محال سبعه را ضميمه حكومت داراب و ايلات خمسه نموده ، در خدمت حضرت اشرف و الا ، حاجى معتمد الدوله فرهاد ميرزا ادام اللّه بقاه ، تعهد فتح قلعه تبر را كه در نظرها از مقولهء ممتنعات بود ، نمود و در شهر محرم سال 1294 از عهدهء تعهد خود برآمده ، آن قلعه را مفتوح و قلعگيان را به داربوار فرستاد و تفصيل اين فتح در ذيل قلعه‌هاى فارس در آخر گفتار دويم اين كتاب بيايد . و هم در اين سال به لقب جليل امير تومانى سرافراز گرديد و در ماه صفر سال 1301 در شيراز ، زندگانى و مناصب را بدرود نمود و به رحمت ايزدى پيوست و در پهلوى حصار مغربى تكيه خواجه حافظ ( رحمة اللّه عليه ) مدفون گرديد . جهان داند « 2 » بسى خرمن چنين سوخت * مشعبد را نبايد بازى آموخت كدامين سرو را داد او بلندى * كه بازش خم نكرد از دردمندى كدامين سرخ گل را كو بپرورد * ندادش عاقبت رنگ گل زرد همه لقمه شكر نتوان فرو برد * گهى صافى توان خوردن گهى درد در اين صندل سراى آبنوسى * گهى ماتم بود گاهى عروسى به جائى بانگ مطرب بركشد ساز * به جائى نوحه‌گر بردارد آواز تنورى سخت گرم است اين علف‌خوار * [ تو ] خواهى پر گلشن كن خواه « 3 » پرخار

--> ( 1 ) . همان جويم بيدشهر است . ر ك : بلوكات فارس در همين كتاب . ( 2 ) . در امثال و حكم ، ص 1713 : ( تاند ) . ( 3 ) . در متن : ( خاه ) .