ميرزا حسن حسينى فسايى

792

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

دولت جاويدعدت به ناظم الملك نگاشتند كه برادر خود را از محاصره بوشهر بردارد و بوشهر را به شيخ نصر خان واگذارد و ناظم الملك امتثال نمود و حاجى ميرزا مهدى خان را از بوشهر بخواست و شيخ نصر خان ، استقلالى تازه يافت . « 1 » و در اواخر اين سال [ 1265 ] : ايالت بهبهان و كوه‌گيلويه را به محمد كريم خان قاجار دادند . و عيد نوروز سنه ايت‌ئيل در شب ششم جمادى اول سال 1266 « 2 » اتفاق افتاد و در اوايل آن سال ، نواب و الا بهرام ميرزا معز الدوله از شيراز به دار الخلافه طهران مسافرت نمود و ايالت فارس به نواب و الا فيروز ميرزا نصرت الدوله برقرار گرديد . و در اوائل ماه محرم اين سال [ 1266 ] : سيد يحيى « 3 » ولد جناب مستطاب اعلام فهام آقا سيد جعفر دارابى الاصل مشهور به اصطهباناتى كه از جانب ميرزا على محمد باب مردم را دعوت به دين تازه اختراعى او مىنمود ، چون پدرى مانند ، آقا سيد جعفر داشت ، در هر بلدى وارد مىشد ، او را مكانتى تمام مىگذاشتند و در اواخر سال گذشته به ظاهر براى نصيحت و موعظه و بيان مسائل حلال و حرام دين سيد كائنات ، جناب خاتم انبيا محمد بن عبد اللّه ( ص ) و در باطن براى دعوت مردم به دين ميرزا على محمد باب از بلدهء يزد وارد قصبه فسا گرديد « 4 » و آقا ميرزا محمد حاكم فسا او را مكانتى نهاد [ و ] منزلى لايق بداد و انواع تفقدات را به عمل آورد و هر شبه را به مساهرت و هر روزه را به موعظه ، مىگذرانيد تا آنكه مردمى را با خود رام نمود و دعوت خود را آشكار داشت و چون آقا ميرزا محمد بر عقيدهء او اطلاع يافت او را بخواست و بفرمود كه اهل آن بلوك در مذهب حنيفى راسخ‌قدم و ثابت العقيده‌اند ، اگر عقايد شما را بدانند ، دور نيست كه دست خود را به خون شما بيالايند ، بهتر آن است كه رخت از آن بلد بربنديد و به جانب ديگرى رويد و واقعه را به شيراز نوشت و چون نواب معز الدوله از شيراز رفته بود و نواب نصرت الدوله ، هنوز وارد نگشته ، امورات در دست ميرزا فضل اللّه نصير الملك بود ، جواب درستى به آقا ميرزا محمد نرسيد ، لابد گشته ، وجه گزافى براى سيد يحيى به رسم نياز فرستاد و جمعى را گماشت كه در اواخر شب ، درب خانه او رفته ، او را تهديد به قتل نمودند و سيد يحيى در اواخر ماه صفر سال 66 [ 12 ] از قصبه فسا به قصد اصطهبانات برفت « 5 » ، باز اهالى آن بلد ، عذر او را بخواستند و ناچار گشته در بلدهء نيريز كه اشرار آن بر حاجى زين العابدين خان ، حاكم خود شوريده بودند ، رحل اقامت افكند و اشرار را با خود يار كرده ، مطلب را بىپرده بگفت و تمامى اشرار كه نزديك به پانصد تن بودند ، در دعوت او درآمدند و خط نسخ بر احكام دين اسلام كشيد و روزبروز بر رونق او افزود ، پس قلعه خرابى كه در خارج نيريز بود براى معقل « 6 » خود اختيار كرده ، برج و باروى او را تعمير نمود و رخت را به قلعه كشيد و در جنگ مذهبى با حاجى -

--> ( 1 ) . ر ك : ناسخ التواريخ ، ج 3 ، ص 326 . ( 2 ) . برابر با 20 يا 21 مارس 1850 ( در ساعت هشت و يك دقيقه از شب پنجشنبه ) . ناسخ التواريخ ، ج 3 ، ص 327 . ( 3 ) . ر ك : ناسخ التواريخ ، ج 3 ، ص 337 . ( 4 ) . ر ك : ناسخ التواريخ ، ج 3 ، ص 338 . ( 5 ) . ر ك : ناسخ التواريخ ، ج 3 ، ص 338 : ( سيد يحيى از فسا به آهنگ نىريز بيرون شد ) . ( 6 ) . به معنى پناهگاه ، قلعه ، دژ ، كوه مرتفع ( معين ) .