ميرزا حسن حسينى فسايى

761

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

[ وقايع فارس در روزگار محمد شاه ] و روز بعد از رحلت حضرت صاحبقران ، جناب آصف الدوله اللّه يار خان و غلامحسين خان سپهدار و ساير امراء ، براى جناب امين الدوله ، پيغام فرستادند كه چون كارها دگرگون گرديد بايد آن جناب از لشكرگاه خويش به اردوى اعلى آمده ، آنچه به صلاح و صواب نزديك دانيد ، بيان فرمائيد تا به مشاورت ، اين سپاه را از اصفهان كوچ دهيم و امين الدوله چون روى خاطر را به جانب حضرت فرمانفرما ، داشت در جواب آنها نگاشت كه در وقت حيات پادشاه جم‌جاه با خود عهد بستم كه بعد از وى با هيچ پادشاهى سخن نكنم و از اين پس در زاويه خمول خواهم نشست « 1 » و رسولى از برق جهنده‌تر ، از قفاى نواب فرمانفرما گسيل نمود كه بىتأمل راه مراجعت برگير تا بىزحمت خاطر ، اصفهان را به تو سپارم « 2 » و اين سپاه كه در نزد من حاضرند ، ملازم ركاب تو سازم و چون در اصفهان نشيمن كنى ، فرمان تو در شيراز روان‌تر باشد و لشكر فارس بيدرنگ به سوى تو شتابند و نواب حسن على ميرزا شجاع السلطنه نيز از كرمان دررسد و ملكزادگان عراق بيشتر به سوى تو آيند كه برادر بزرگترى و به جاى پدر توانى بود و با صدهزار نفر سپاه از اصفهان آهنگ طهران كنى و به جاى پدر نشسته ، در تمامت ايران پادشاه باشى و نواب فرمانفرما كه حرارتى در عنصر مزاج نداشت وقعى بر سخنان امين الدوله نگذاشت « 3 » و چنين دانست كه اگر به شيراز شود و با مردم خود انباز گردد ، بهتر تواند به كام دل رسد . القصه ، نواب فرمانفرما از قصبه قمشه ، نواب محمد تقى ميرزا حسام السلطنه را به جانب بروجرد روانه داشت و خود به جانب شيراز به شتاب شتافت و جناب امين الدوله بعد از يأس از فرمانفرما ، تمامت سپاه را رخصت انصراف به اوطان خود داده ، به شهر اصفهان درآمد و نواب محمد رضا ميرزا « 4 » ، خلف الصدق حضرت خاقان مغفور به چاپارى از اصفهان به تبريز رفت و كيفيت رحلت آن حضرت را خدمت وليعهد ثانى نايب السلطنه محمد ميرزا بيان نمود و حضرت معزى اليه كه از وفات پدر معظم خاطرى ملول داشت ، از رحلت جد اعظم به غايت اندوهناك شد و با جناب ميرزا ابو القاسم قائم‌مقام و امراى دربار به مشاورت آمد و تمامت آنها گفتند به حسب نص شاهنشاه مغفور امر سلطنت را جز حضرت و الا ديگرى سزاوار نخواهد بود و به دولت و اقبال عزيمت طهران بايد نمود زيرا كه وارث پدر و جد ، پسر بود و وزير مختار دولت بهيه انگليس معادل هفتادهزار تومان « 5 » براى تدارك او [ ادا ] نمود ، پس آن حضرت با سپاهى آراسته ، به عزم ورود طهران مصمم آمد و روز هفتم ماه رجب اين سال « 6 » : [ 1250 ] به اصرار وزراى مختار دولت بهيه انگليس و روس « 7 » ، بر اورنگ شاهى جلوس فرمود و تاريخ اين جلوس ميمنت مأنوس را چنين گفتند : در جلوسش چو بود نور الحق * گشت تاريخ آن « ظهور الحق » « 8 »

--> ( 1 ) . ر ك : ناسخ التواريخ ، ج 2 ، ص 136 . ( 2 ) . ر ك : ناسخ التواريخ ، ج 2 ، ص 136 . ( 3 ) . ر ك : ناسخ التواريخ ، ج 2 ، ص 137 . ( 4 ) . ر ك : ناسخ التواريخ ، ج 2 ، ص 135 ، روضة الصفا ، ج 10 ، ص 94 . ( 5 ) . ( معادل سىهزار تومان زر مسكوك ) ناسخ التواريخ ، ج 2 ، ص 199 . ( 6 ) . برابر با 9 سپتامبر 1834 . ( 7 ) . ر ك : ناسخ التواريخ ، ج 2 ، ص 198 ، روضة الصفا ، ج 10 ، ص 144 . ( 8 ) . در حقايق الاخبار ، ص 22 آمده است كه : ( ظهور الحق ) با سال جلوس مطابق آمد . و ر ك : روضة الصفا ، ج 10 ، ص 145 . شعر از رضا قلى هدايت است .