ميرزا حسن حسينى فسايى

725

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

مدارس و بقاع و خانه‌ها ، عاليها سافلها آمد و چون وقت اواخر بهار بود و تمامت مردم يا در صحن خانه يا بر پشت‌بام بودند ، زياده از چندين هزار نفر تلف نگشتند و بعد از چند روز ديگر زلزله در شيراز آمد ، ليكن خفيف‌تر از زلزله اول اما به سبب وحشت از زلزله اول هر كسى بر پشت‌بام بود ، خود را به زير انداخت و اعضاى آنها درهم شكست و نعوذ باللّه من غضب اللّه تعالى و حكيم قطران تبريزى « 1 » اين قطعه را در زلزله تبريز فرموده به جاى تبريز ، در قطعه ، شيراز نوشته شد : دل تو بسته تدبير و نالد از تقدير * من و تو سخره آمال و غافل از آجال عذاب ياد نيارى به روزگار نشاط * فراق ياد نيارى به روزگار وصال نبود شهر در آفاق خوشتر از شيراز * به ايمنى و به مال و به نيكوئى و جمال در او به كام دل خويش هر كسى مشغول * امير و بنده و سالار و مفضل و مفضال يكى به خدمت ايزد ، يكى به خدمت خلق * يكى به جستن نام و يكى به جستن مال به روز بودن با مطربان شيرين‌گوى * به شب غنودن با نيكوان مشكين‌خال به نيم‌چندان كز دل كسى برآرد قيل * به نيم‌چندان كز لب كسى برآرد قال فراز گشت نشيب و نشيب گشت فراز * رمال گشت جبال و جبال گشت رمال دريده گشت زمين و خميده گشت بنا * دمنده گشت بحار و رونده گشت جبال و عيد نوروز سنه تخاقوىئيل در شب غره ماه شعبان سال 1240 « 2 » اتفاق افتاد و اعليحضرت معدلت‌شعار بعد از انقضاى بزم شيلان نوروزى ، براى تنبيه اشرار اصفهان « 3 » از دار الخلافه طهران نهضت فرمود و بيان اين مقال بر وجه اجمال آن است كه : حاجى هاشم خان پسر حاجى رجب على بختيارى « 4 » ساكن محله لبنان « 5 » اصفهان كه برادرزن جناب عبد اللّه خان امين الدوله اصفهانى بود ، مدتى به شرارت ذاتى خود جماعتى از الوار محله لبنان و اشرار اصفهان را در گرد خود آورده ، شبها به خانه متمولين آن بلد ، بىرخصت داخل گشته ، مبلغى را مطالبه مىنمود و اگر از جانب صاحب‌خانه مسامحه مىشد به آزار و شكنجه ، از او دريافت مىنمود و اگر آن بيچاره ، قوه اداى آن مبلغ را نداشت ، رشتهء جانش را مىگسيخت و روزها ، برملا ، بىاذن امناى دولت ، ديوانخانه و فراشخانه داشت و مردمان بىتقصير و باتقصير را به بهانه‌اى از كوچه [ و ] بازار گرفته ، به ديوانخانهء خان بختيارى آورده ، به طمع اخذ مال ، پاى آنها را در فلك مىگذاشتند و تا مرحوم حاجى محمد حسين خان صدر اعظم اصفهانى در قيد حيات باقى بود به سبب قوهء دانائى و بردبارى او مردمان ترجمان « 6 » داده را به هزار گونه استمالت آرام مىنمود و نمىگذاشت اين وقايع به مسامع عز و جلال رسد و بعد از وفات او كه

--> ( 1 ) . در قصيده‌اى به مطلع : بود محال ترا داشتن اميد محال * به عالمى كه نباشد هگرز بر يك حال ر ك : ديوان قطران تبريزى ، چاپ نخجوانى ، ص 208 . ( 2 ) . برابر با 21 مارس 1825 . ( 3 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 631 . ( 4 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 9 ، ص 631 ، ناسخ التواريخ ، ج 1 ، ص 349 . ( 5 ) . همانجا ، و سفرنامه شاردن ، ص 123 ، قسمت اصفهان ، ترجمه حسين عريضى ، انتشارات آگاه ، تهران ، 1362 . ( 6 ) . ترجمان ( نيازى را گويند كه پس از ارتكاب جرم گذرانند ) . ( معين )