ميرزا حسن حسينى فسايى
53
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
« . . . در عرض راه به عرض نادر شاه رسانيدند كه چندين دانه جواهر شاهى را لشكريان پنهان كردهاند ، حكم فرمود تا اسباب تمام سپاه را جستجو كرده ، دربار هر كسى جواهرى را يافتند جزء خزانه نمودند و لشكريان جز اطاعت چاره نداشتند . . . و بزرگان ايران اين معامله را حمل بر تدبير نادر شاه كرده گفتند كه نادر شاه مىدانست سگ سير به شكار و لشكر مالدار به كارزار نمىرود . . . » ( وقايع 1152 - گفتار اول ) . « . . . بعد از تسخير شيراز و حصول اين مصائب وباى شديد روى داد كه در شيراز موازى چهارده هزار نفر رهسپر سفرت آخرت شدند و به مثل مشهور آنچه از دزد ماند به فالگير رسيد : اين شرح بىنهايت كز حسن يار گفتم * حرفى است كز هزاران اندر عبارت آمد . . . » ( وقايع سال 1157 - گفتار اول ) . « . . . از نادانى سه نفر متقلب ، سى هزار نفر بلكه بيشتر از اهل شيراز به قتل و اسيرى رسيدند ، سبحان اللّه تعالى نمىدانم چه نويسم و چه گويم كه از اين مصيبت چه ديدم و چه كشيدم تا كسى نديده ، نداند كه استيلاى بخت النصر و چنگيز خان در پيش اين واقعه كه مختص شيراز بود ، نمودى ندارد : نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان * گر شما را نه بس اين سود و زيان ، ما را بس ( وقايع سال 1156 - گفتار اول ) . « . . . محمد حسين خان حرامزاده ، خائف گشته بناى فرار گذاشت و . . . قشون روز به روز به محمد حسين خان حرامزاده ملحق مىگرديد . . . » ( همانجا ) « . . . قياقلى آقا . . . كه از سگان در جهنم بود ، والى مملكت فارس گرديد و . . . عبد الرضا نائينى كه هر يك در حرامزادگى نادره روزگار بود به وكالت و حكومت مأمور . . . » ( وقايع سال 1158 - گفتار اول ) . « . . . لطف على خان از خيال محمد على خان مطلع شد . . . از راه غرور بلكه بختبرگشتگى ، اعتنائى ننمود ، جماعت سيستانى ، اطراف منزل او را گرفتند كه دست به بند دهد ، به زبان حال گفت : نبندد مرا دست ، چرخ بلند . . . » ( وقايع سال 1209 - گفتار اول ) . « . . . شاه محمود آمد و به فضل خداى كارى نكرد شما چه گوئيد كه گفتهاند متن چو مغلوط گشت چيست حواشى . . . » ( وقايع سال 1137 - گفتار اول ) . « . . . اشرف را بر خلاف رضاى شاه محمود وليعهد نمودند ، محمود مىگفت چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم . . . » ( وقايع سال 1137 - گفتار اول ) . « . . . در خلال اين احوال به عرض وكيل رسانيدند كه شيخ على خان به مهر خود بىاطلاع كارگزاران ، وجوه ديوانى ممالك متصرفى وكيل را حواله مىدهد و محصلان شداد مىگمارد ، بعلاوه بر حكمى از نواب وكيل در قبض و بسط امور صادر مىشد غالبا بر خلاف آن حكم مىنمود چنان كه به ضرب المثل مىگفتند شاه مىبخشد و شيخ على خان نمىبخشد و اين معنى باعث گرديد كه هر دو چشم او را ميل كشيده ، كور نمودند . . . » ( وقايع سال 1175 ) « . . . چندين گلوله بر سپاه ايرانى زدند كه گفتهاند : تيغ غازى دزد را آلت شود . . . » ( وقايع