ميرزا حسن حسينى فسايى

658

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

مردانه نمود ، بسيارى را كشت و باقى را از شهر بيرون نمود و بعد از چند روز ديگر نجف قلى خان خراسانى « 1 » ، ساكن كرمان كه از معتمدين لطف على خان بود و با پانصد نفر تفنگچى به محافظت ارگ كه جانبى از او به صحرا پيوسته است مىپرداخت با امراى سپاه قاجار درساخته ، روز جمعه بيست و نهم ماه ربيع اول سال 1209 « 2 » از سمت صحرا ، ارگ را به تصرف داد « 3 » و دوازده هزار نفر سپاه قاجار از ارگ گذشته ، داخل شهر كرمان شدند و نواب لطف على خان با چند نفر ديگر خود را به آن درياى آتش زدند ، چون سودى نداشت به اتفاق جهانگير خان سيستانى « 4 » و بنى اعمام و اعمام خود به جانب دروازه سلطانيه رانده ، سه ساعت جنگ نمود تا دروازه را تصرف نمود و آن‌قدر توقف كرد كه شب ، پردهء سياه كشيد ، پس تختهء پل را استوار كرده از دروازه بيرون آمده ، خود را از درياى آتش سپاه قاجار به ساحل نجات رسانيد « 5 » و روز ديگر كه حضرت شهريارى از فرار لطف على خان مطلع شد ، نائرهء غضبش زبانه كشيد ، چنان كه خرمن اهالى كرمان را بسوخت و نزديك به هشت هزار نفر زن و بچه آن بلد را مانند كنيز و غلام به سپاه خود بخشيد « 6 » و تمامت مردان آن را يا كشت يا كور نمود و ميرزا محمد على خان برادر جناب فتح على خان ملك الشعرا ، متخلص به صبا كه در خدمت لطف على خان منشى بود ، وقتى از جانب لطف على خان ، نامه به حضرت شهريار قاجار نگاشته بود و كلمات ناهموار در آن نامه‌نگار داده بود ، چون او را به حضور آوردند از او پرسيد چگونه جرأت نمودى كه به مثل من پادشاهى چنين نوشتى ؟ آن منشى گفت در خدمت او بودم و تو غائب بودى ، حضرت شهريار غضب فرمود و حكم به قطع دست او نمود و نواب لطف على خان از شهر كرمان تا قلعه بم كه نزديك به چهل فرسخ است در مدت بيست و چهار ساعت بيشتر طى نمود و همراهان او خاصه جهانگير خان سيستانى هريك به جانبى افتادند و برادران جهانگير خان چون از حال او پرسيدند لطف على خان فرمود به اين زودى مىرسند « 7 » ، چون دو روز گذشت و اثرى از او نشد گمان كردند كه گرفتار سپاه قاجار شده است و محمد على خان با خود انديشيد كه نواب لطف على خان را گرفته ، به حضور حضرت آقا محمد خان فرستد تا اين خدمت موجب خلاصى جهانگير خان گردد و همراهان لطف على خان از خيال محمد على خان مطلع شده ، مطلب را به معزى اليه گفتند از راه غرور بلكه بخت‌برگشتگى اعتنائى ننمود ، همراهان او هر يكى به جانبى تاختند و جماعت سيستانى اطراف منزل او را گرفتند كه دست به بند دهد به زبان حال گفت : نبندد مرا دست چرخ بلند « 8 » و با شمشير آخته به آن جماعت تاخته ، متفرق ساخت و به اسب‌سوارى خود كه نامش

--> ( 1 ) . ذيل گيتىگشا ، ص 387 . ( 2 ) . برابر با 24 اكتبر 1794 . ( 3 ) . ذيل گيتىگشا ، ص 387 . ( 4 ) . ذيل گيتىگشا ، ص 387 . ( 5 ) . ذيل گيتىگشا ، ص 387 . ( 6 ) . در ذيل گيتىگشا ، ص 389 ، آمده است : ( آقا محمد خان . . . به نهب و اسر شهر كرمان رخصت داد مردان ايشان را عرضه شمشير و طفلان و نسوان را به قيد اسار گرفته اموال به يغما درآمده بر احدى ابقا نكردند و ابنيه رفيعه نقش عاليها سافلها پذيرفته . . . جمعى كثير را از چشم نابينا و جمعى غفير را از عالم هستى روانه ديار فنا ساختند ) . ( و حكم به تخريب بنيان قلعه كرمان و ساير قلاع جارى گشت ) همانجا ، و روضة الصفا ، ج 9 ، ص 258 . ( 7 ) . ذيل گيتىگشا ، ص 389 ، روضة الصفا ، ج 9 ، ص 258 . ( 8 ) . مصراع از فردوسى است در داستان رستم و اسفنديار .