ميرزا حسن حسينى فسايى
584
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
على نقى بيك سرحدى را برداشته ، وارد شيراز گرديد « 1 » و هنوز ماهى نگذشته بود كه حضرت على - عادل شاه ، ميرزا ابو الحسن نام شيرازى را لقب خانى داده ، او را ابو الحسن خان گفته ، به ايالت فارس روانه داشت و رقمى براى صالح خان بيات فرستاد كه سردار تمام سپاه مأموره فارس است و بعد از ورود ابو الحسن خان ، ميانه حاكم و سردار ناسازگارى شد و ابو الحسن خان جماعتى را برداشته ، براى نظم و وصول ماليات به سمت گرمسيرات حركت نمود و بعد از دو ماهى ، چون مراجعت كرد ، صاحباختيار و صالح خان بيات و حاجى حسين خان نفر ، با هم معاهده نموده ، راهش نداده ، عذرش را خواسته ، لابد گشته ، عود به اصفهان نمود . « 2 » از نيمه آخر اين سال [ 1160 ] : در خراسان قحط و غلا افتاده ، حضرت على عادل شاه ، براى رفاه ، از خراسان به مازندران آمد . و جشن نوروزى سنه لوىئيل كه در بيستم ماه ربيع اول سال 1161 : اتفاق افتاد در مازندران گذرانيد و مدت هفت ماه توقف نمود و ابراهيم خان والى عراق و اصفهان با سرداران سپاه قزلباش و اوزبك و افغان ، موافقت كرده ، به هواى سلطنت ، مخالفت برادر خود را پيشنهاد نمود و چون اسم صاحباختيارى فارس با نواب ميرزا محمد حسين بود ، تحميلات بسيار ، هر روزه بر فارس نموده ، محصلان شديد ، گاهى براى اسب و گاهى براى اموال محمد خان شاطرباشى ، روانه مىنمود و صاحباختيار بعضى را انجام مىداد و غلاى غله به اعلى درجه رسيد « 3 » و ابراهيم خان بيست هزار خروار غله كه از سال كهنه ، دانهاى باقى نبود و از سال نو نرسيده ، براى سيورسات كه حمل اصفهان شود حواله داد و صالح خان ، بعد از رفتن ابو الحسن خان ، خود را بيگلربيگى فارس مىدانست از اخذ و عمل منتفع مىگشت و جز زحمت براى صاحباختيار حاصلى نداشت و عريضه خدمت ابراهيم خان نوشتند كه فارس خراب است و سيورسات ممتنع - الوصول « 4 » و چون اردوى او براى مصاف با على عادل شاه در حركت بود ، بعد از آن مطالبه ننمود . و چون حضرت على عادل شاه ، از مكنون خاطر برادر مطلع گشت ، از مازندران براى تنبيه او حركت نمود و در ميانه زنجان و سلطانيه ، تلاقى فريقين شده « 5 » ، على عادل شاه ، شكست يافته ، به طهران گريخت و بعد از چند روز او را گرفته ، خدمت ابراهيم خان آورده ، در وقت ورود او را از حليهء بصر عارى ساختند و شماره لشكر ابراهيم خان به صد و بيست هزار نفر رسيده « 6 » و حسين بيك برادر كوچك خود را سردار و صاحباختيار خراسان نموده ، روانه داشت و شهرت داد كه پادشاهى به ارث ، حق حضرت شاهرخ ميرزاست كه وارث تاج نادرى و تخت صفويه است و ما را جز اطاعت و خدمت آن حضرت ، منظورى نيست ، بايد آن حضرت تشريففرماى عراق شده ، اورنگ سلطنت را به جلوس خود زينت دهد « 7 » و اهل خراسان بعد از اطلاع بر واقعه على عادل -
--> ( 1 ) . روزنامه كلانتر ، ص 32 . ( 2 ) . روزنامه كلانتر ، ص 34 . ( 3 ) . روزنامه كلانتر ، ص 33 . ( 4 ) . روزنامه كلانتر ، ص 33 . ( 5 ) . ر ك : جهانگشاى نادرى ، ص 430 . ( 6 ) . ر ك : جهانگشاى نادرى ، ص 431 . ( 7 ) . ر ك : جهانگشاى نادرى ، ص 431 .