ميرزا حسن حسينى فسايى

505

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

كرده ، محصور گشتند « 1 » و در هر حمله چندين نفر از سپاه رومى را به خاك هلاك انداختند و چون اميد مددى از هيچ جانب نداشتند ، بعد از مدتى راضى گشته كه شهر تبريز را گذاشته با عيال خود به بلدهء اردبيل روند ، پس روز ديگر رستم سولتان تبريزى به دستى قبضه شمشير و به دستى ، دست عيال خود را گرفته ، چين در ابروى مردانه انداخته ، از پيش روى چندين هزار دشمن چون شير خشمناك گذشتند و روميان به چشم تعجب در آنها نگريستند و سپاه رومى چون وارد شهر تبريز شدند نفرى را نيافتند و بعد از تفحص معلوم داشتند كه معادل سى هزار - نفر از سپاه رومى در زمان محاصره تبريز كشته گشته كه هر يك را ده مرد مىشمردند « 2 » و در هيچ تاريخى مردانگى بيش از اين در هيچ زمان و هيچ طايفه نگاشته نگشته است كه گفته‌اند : رحم اللّه معشر الماضين * كه به مردى قدم فشردندى و در همين سال [ 1137 ] : شاه طهماسب از اردبيل به طهران رفت و احمد خان تفنگچى آقاسى [ را ] كه مردى عاقل و جهانديده بود ، روانه استرآباد نمود « 3 » و از نواب فتح على خان پسر امير كبير ، شاه قلى خان قاجار قويونلو كه جد امجد سلاطين جلالت تمكين قاجاريه ايران انار اللّه براهينهم « 4 » است استمداد فرمود و خان والاشان به پاداش حقوق سلاطين صفويه ، دامن خدمتگزارى را بر كمر زده ، احمد خان را با نيل مقصود روانه داشت و خود در تدارك و تهيه شده ، امراى قاجار را با خود يار ساخته ، سپاهى فراهم آورده كه بعد از استحكام امور تركمان و نواحى گرگان و استراباد به اردوى شاهى ملحق گردد و چون اشرف سلطان نسبت به جماعتى از افغانان كه تعلق خاطر به شاه محمود داشتند ، اطمينانى نداشت همه را بكشت و جنازهء آنها را در ميدان نقش‌جهان اصفهان انداخت « 5 » و حكم نمود كه مادر شاه محمود را در يكشب هماغوش كشتگان نمودند و اظهار داشت كه اين جماعت محمود را اغوا كرده ، هزاران هزار مسلمانان را بكشت و اموال آنها را به غارت برد و اين عمل و تقرير اشرف سلطان ، موجب اطمينان جماعت افغان و خشنودى اهل اصفهان گرديد و دائم از اوقات بر افعال شاه محمود انكار مىنمود و خود را به خيرخواهى رعيت و سپاه ، جلوه مىداد و براى آنكه مردم را با خود رام كند ، تاج شاهى را برداشته ، در پاى شاه سلطان حسين انداخت « 6 » و اصرار نمود كه بر سر گذاشته ، پاى بر سرير سلطنت گذارد و شاه سلطان حسين در جواب گفت : به پيران كهن غم سازگار است * تو شاهى كن ، مرا انده به كار است پس اشرف سلطان ، رسولى خدمت شاه طهماسب فرستاد « 7 » كه تاج و تخت را بر حضرت شاه سلطان حسين كه والد ماجدم مير عبد اللّه را در راه خدمتگزارى او ، محمود مردود شهيد نمود ، عرضه داشتم و قبول نفرمود و به حكم ارث و استحقاق تاج و تخت خاصه شخص شماست ، با

--> ( 1 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ملكم ، ج 2 ، ص 10 . ( 2 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ملكم ، ج 2 ، ص 10 . ( 3 ) . ر ك : روضة الصفا ، ج 8 ، ص 506 . ( 4 ) . خداوند حجتهاى ايشان را به آنان بياموزاد . خداوند حجتهاى آنان را بر زبان ايشان نهاد . ( 5 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ملكم ، ج 2 ، ص 11 : ( و فرمود تا جسدهاى كشتگان را به احترام تمام . . . به قم برده مدفون ساختند ) ! ! ( 6 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ملكم ، ج 2 ، ص 11 . ( 7 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ملكم ، ج 2 ، ص 11 .