ميرزا حسن حسينى فسايى

500

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

زمان بيشتر از دو برابر بلكه بيشتر از تومان اين زمان است « 1 » و چون مير محمود از حال شهر مطلع بود ، مىدانست هر وقت بخواهد به يك حمله شهر را مىتواند گرفت و سپاه افغان به تمامه از هشت هزار كمتر بود و مىدانست كه مدد از هيچ جانب به او نخواهد رسيد به اين سبب اگر يورش مىنمود در معرض هلاكت بود به اين تدبير خود را نگاه داشته و هلاكت اهل شهر را به بليه قحط و غلا واگذاشت و تا دو ماه كار را به مماطله گذرانيد و راه وصول آذوقه را به شهر مسدود مىنمود و گذران اهل شهر از گوشت سگ و گربه گذشته ، چرم و پوست كهنه را جوشانيده ، سد رمق مىنمودند « 2 » و چون اين‌گونه چيزها ناياب شد ، به خوردن گوشت انسان اقدام نمودند و بر سر يك جنازه ، چندين نفر حاضر شده براى خوردن گوشت آن نزاع مىنمودند و كار به جائى رسيد كه يكديگر را مىكشتند و مىخوردند چنان كه پدر و مادر ، فرزند را كشتند و خوردند و هر كس خواست از اين بليه نجات يابد [ و ] از شهر درآمد ، به شمشير افغان كشته گشت . « 3 » در روز عاشورا ، دهم از ماه محرم الحرام از سال 1135 : مطابق با پارس‌ئيل « 4 » ، شاه - سلطان حسين ، لباس سياه پوشيده ، از حرمسرا درآمده ، با خواص خود در كوچه و بازار اصفهان مىگرديد و بر مصيبتهائى كه در ايام سلطنت خود بر مردم وارد آمده بود مىگريست و خلقى انبوه بر گرد او جمع شده ، ناله و زارى مىنمودند و شاه به مردم مىگفت اينهمه بلاها به سبب خيانت ناصحان و عدم ديانت مشيران بود و اكنون اراده آن است كه از تاج و تخت استعفا كرده ، ايران را به افغان سپارم « 5 » ، چون مردم حال او را به اين‌گونه ديدند ، مصائب خود را فراموش نمودند ، سيلاب اشك از چشم ريختند و روز ديگر شاه سلطان حسين با سيصد نفر سوار و جمعى از امرا ، از شهر درآمده به جانب اردوى افغان رفتند « 6 » ، چون نزديك رسيد ، به بهانه آنكه محمود در خواب است ، مدتى آن جماعت را نگاه داشتند ، پس او را به قصر فرح‌آباد نزد مير محمود بردند ، چون محمود را نشسته ديد ، خطاب نمود كه اين فرزند چون ارادهء خداوندى بيش از اين نبود كه من پادشاه باشم و وقت آن رسيده است كه تو بر تخت سلطنت ايران نشينى ، من سلطنت خود را به تو گذاشتم ، خداوند ترا مدد كند ، پس طرهء شاهى را از سر برداشته ، به وزير مير محمود داده ، چون وزير خواست طره را بر سر او زند قبول نكرد و سلطان حسين برخاسته « 7 » ، طره را گرفته ، به دست خود بر منديل مير محمود قرار داد « 8 » و بعد از صرف قهوه و قليان ، محمود گفت بىثباتى دنيا چنين است ، مالك ملك خداى تعالى است ، به هركه خواهد دهد و من عهد كردم كه ترا به جاى پدر خود دانم و در هيچ كار بدون اذن تو اقدام نكنم . « 9 »

--> ( 1 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ملكم ، ج 1 ، ص 208 . ( 2 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ملكم ، ج 1 ، ص 209 . ( 3 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ملكم ، ج 1 ، ص 209 ، و جهانگشاى نادرى ، ص 14 . ( 4 ) . برابر با 21 اكتبر 1722 : ( تاريخ ايران ، ج 1 ، ص 209 ) ، و دره نادرى ، ص 134 تا 136 و 139 . ( 5 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ج 1 ، ص 209 . ( 6 ) . روز بيست و سوم ماه مزبور : ( اكتبر ) : تاريخ ايران ، ملكم ، ج 1 ، ص 209 ، روضة الصفا ، ج 8 ، ص 504 : اين روز را جمعه دوازدهم محرم 1135 مىنويسد . و شاه سلطان حسين را در روز 11 محرم 1135 مطابق پارس‌ئيل به فرح‌آباد بردند . جهانگشاى نادرى ، ص 15 . ( 7 ) . در متن : ( برخواسته ) . ( 8 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ملكم ، ج 1 ، ص 210 . ( 9 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ج 1 ، ص 210 ، و رستم التواريخ ، ص 160 .