ميرزا حسن حسينى فسايى
493
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
بلاد يهود دور نمود ، افغان و زارى نمودند ، به اين نام مشهور شدند « 1 » و ممالك آنها سالها در دست سلاطين هندوستان و ايران بود و هر وقت فرصتى يافتند فتنه كردهاند چنان كه وقتى بر غزنين مسلط شدند و وقتى در دار السلطنه دهلى پادشاهى نمودند و چون شاه عباس بزرگ فتح قندهار نمود طايفهء غليژائى و ابدالى افغان در اطاعت آمدند و وقتى حاكمى بر آنها ظلم نمود سدو نام ابدالى به دربار شاه عباس آمد ، فصاحت و ذكاوت سدو در نظر پادشاه جلوه نمود ، شاه عباس فرمانى به او داده او را ريشسفيد افغانان فرمود و در زمان حكومت او ، مردم را چنان راضى داشت كه بعد از او حكومت را حق اولاد او مىدانستند و نسل او را سدوزا گفتند « 2 » و چنان دانستند كه كشتن سدوزا به درجه كفر است و طايفهء ابدالى را در اين زمان درانى گويند « 3 » و در وقتى كه شاه سلطان حسين پادشاه ايران شد ، افغانان از جميع طوايف همسايگان خود ، قوىتر بودند و در چادرها توقف داشته ، ييلاق و قشلاق مىنمودند و طايفه غليژائى كه در جوانب قندهار سكونت داشتند شرارت و سركشى را شعار خود ساختند و امناى دولت ايران ، گرگين خان والى گرجستان را براى دفع آنها ، حاكم قندهار نموده ، با بيست هزار نفر سپاه ايرانى ، وارد خطه قندهار گرديد و اهالى آن ديار در اطاعت آمدند و گردنكشان افغان سر به گريبان فرو بردند و گرگين خان ، قوام رياست را در دوام سياست شناخت ، لشكريان را فرمان داد تا دست تعدى بر اموال و ناموس خلق گشادند ، هرجا عزيزى بود ، ذليل گشت « 4 » و هرجا اميرى بود ، اسير شد و بزرگان قندهار و افغان در پنهانى عرايض به درگاه خلايقپناه ، شاه سلطان حسين فرستادند ، بعد از چندين مرتبه ، يكدفعه عريضه آنها به نظر شاه مىرسيد « 5 » و دوستان گرگين خان به عرض مىرسانيدند كه اين عريضه ياغيان است و اعتنائى ندارد ، پس جوابى كه مايهء يأس بود در حق آنها [ مى ] نگاشتند ، چون گرگين خان از واقعه مطلع گشت ، ميرويس افغان را كه جلالت نسب و مكانت حسب جمع داشت ، امير افغانان و كلانتر قندهار بود « 6 » ، منشأ فساد دانسته ، او را مقيد داشته « 7 » ، روانه اصفهانش نمود و بعد از ورود ، مورد مؤاخذه نگشته ، مطلق العنان گرديد و مدتى در اصفهان بماند و از اوضاع دولت ايران و بىكفايتى سلطان و نفاق اعيان مطلع گرديد ، بناى حيلهكارى را گذاشته ، با دشمنان گرگين خان موافقت نموده ، خدمت حضرت شاه سلطان حسين رسيده ، سوء سلوك گرگين خان را خاطرنشان نمود و عقل پادشاه را دزديد و به رشوه و زبان ، وزراء و امرا را خريده ، از مذلت درآمد و در جرگهء امرا قرار گرفته و خيالات بلند نمود و چون مىدانست كه تا گرگين خان باقى است ، كارش صورت نخواهد گرفت ، همت بر استيصال او گماشت و به عزم حج اسلام و زيارت مدينه حضرت خير الانام رخصت خواست و در مكه معظمه و مدينه طيبه ، عقايد اهل ايران را به قبيحترين وجهى در خدمت علماى سنت و جماعت بيان
--> ( 1 ) . ر ك : تاريخ ايران ، سرجان ملكم ، ج 1 ، ص 195 . ( 2 ) . ر ك : تاريخ ايران ، سرجان ملكم ، ج 1 ، ص 196 . ( 3 ) . ر ك : تاريخ ايران ، سرجان ملكم ، ج 1 ، ص 196 . ( 4 ) . ر ك : تاريخ ايران ، سرجان ملكم ، ج 1 ، ص 196 . ( 5 ) . ر ك : تاريخ ايران ، سرجان ملكم ، ج 1 ، ص 197 . ( 6 ) . ر ك : تاريخ ايران ، سرجان ملكم ، ج 1 ، ص 197 ، و مجمع التواريخ ، ص 4 . ( 7 ) . در روضة الصفا ، ج 8 ، ص 494 : ميرويس داوطلبانه و به وكالت از افغانها به اصفهان مىرود ، اما ماخذ ميرزا حسن تاريخ ايران ، سرجان ملكم ، ج 1 ، ص 197 ، است .