ميرزا حسن حسينى فسايى

416

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

غازى بيك قورچى بعد از ورود به شيراز ، درب آمد و شد را بر شاهزادگان ببست تا روز ديگر آنها را به قتل رساند كه از جانب مسبب اسباب ، خبر نجات شاهزادگان رسيد و قضيه بر اين وجه است كه چون شاه اسمعيل ثانى ، خاطر را از جانب شاهزادگاه بيگناه ، فارغ داشت ، همت را بر تسخير معموره جهان انداخت ، در مقام خلوتى ، ميرزا مخدوم شريفى شيرازى « 1 » را كه به منصب جليل وزارت سرافراز بود و از اوائل عمر اين پادشاه در خدمت ميرزا مخدوم تحصيل مراتب علميه نموده ، عقايد دينيه را از آن جناب آموخته بود و بىمشاورت او ، امرى را فيصل نمىداد تا آنكه در اوائل سلطنت شغل وزارت را كه بالاترين مناصب است به وى ارزانى داشت و چون ميرزاى معزى اليه در مذهب اهل سنت و جماعت قدمى راسخ داشت ، حضرت جليل شاه اسمعيل را مايل به تسنن نمود ، القصه با جناب ميرزا تقرير فرمود كه اسكندر رومى به معاضدت رأى صايب حكيم معلم اول ارسطو ، هفت اقليم را در زمان كم مسخر فرمود و امير تيمور گوركان را اقبال رهبر گشته ، تدابيرش موافق تقدير افتاده ، به مراد خود رسيد ، الحال آنچه اسكندر و امير تيمور معمول داشتند اگر مساعدت روزگار شود از صدمه تيغ جهانگشاى مبارزان قزلباش و اقبال دودمان صفويه از قوه به فعل خواهد آمد ، اما اتمام اين عمل بىواسطه انديشه پاك ارسطو فطنتى متمشى نگردد ، چه در هر باب ، نخست فكر صائب بايد و آنچه تعلق به انديشه و تدبير است ، در عهدهء رأى صواب‌نماى حضرت استادى است و آنچه موقوف بر عمل باشد در عهده دلاوران قزلباش است و ملاطفت و احسان و بذل اموال در عهده پادشاه است جناب ميرزا مخدوم اين خيالات را بر عارضه ماليخوليا حمل نمود و بعد از اصرار پادشاه ، جناب ميرزا مخدوم معروض داشت كه در زمان امير تيمور در ميان عالم ، مخالفت مذهبى نبود و امروز جز مخالفت نيست ، چون مذهب جمهور بر تسنن است و مىدانيد كه اهل سنت جان مىدهند و تغيير مذهب نمىدهند و چون پادشاه به عزم جهانگيرى نهضت كند تمامت مردم اجتهاد او را حمل بر ترويج مذهب شيعه مىدانند و ذكور و اناث تا جان در بدن دارند در مقام دشمنى برمىآيند و جريان اين خيال به اختيار دو مطلب است : يا قتل عالميان يا تغيير مذهب شيعه ، هر كدام مختار پادشاه باشد ، مقرون به صواب است و شاه اسمعيل سر در فكر برده ، فرمود : قتل عالميان ممكن نشود ، ليكن مذهب امرى است قلبى مىشايد مذهب را مخفى داشت و به اعلان شعار مذهب اهل سنت و جماعت امر فرمود و آن انديشهء باطل موافق مزاج پادشاه افتاد كه گفته‌اند : اين فسون ديو در دلهاى كج * ميرود چون كفش كج در پاى كج خاطر را بر اين قرار داد [ و ] روز ديگر اعيان مملكت را احضار فرموده ، مكنون خاطر را اظهار داشت ، آن جماعت به كلمه لا و نعم تكلم بكردند و در همانروز فرمان صادر گرديد كه بعد ازين هر كس لعن بر معاويه و دوستان او كند ، سرش را از تن جدا كنند و بر اين موجب فرامين به نواحى ممالك محروسه فرستادند و اهل تمامت مملكت ، قرين غم شدند و جناب قدوه - سادات ، مير مرتضى طباطبائى با جناب مير مخدوم شريفى در مسئلهء امامت مناظره كرده ، كار به مباهله رسيد و بعد از چند روز مزاج پادشاهى از مير مخدوم منحرف شده ، او را معزول داشته ، حكم به حبس او فرمود و پادشاه بىهمال در شب سيزدهم ماه مبارك رمضان همين سال از

--> ( 1 ) . ر ك : عالم‌آراى عباسى ، ج 1 ، ص 213 .